<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-12744160</id><updated>2011-04-21T11:36:30.554-07:00</updated><title type='text'>SAMAD BEHRANG</title><subtitle type='html'>این سایت به یاد استاد بزرگ "صمد بهرنگی" ایجاد گردیده است</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://samadbehrang.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samadbehrang.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Samad Behrangi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='11' src='http://www.blogigo.com/img/usr/2235/Data01.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>7</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12744160.post-111917013213091648</id><published>2005-06-19T01:35:00.000-07:00</published><updated>2005-06-19T01:35:32.130-07:00</updated><title type='text'>SAMAD BEHRANG</title><content type='html'>&lt;a href="http://samadbehrang.blogspot.com/"&gt;SAMAD BEHRANG&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;http://www.blogigo.com/datacenter&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12744160-111917013213091648?l=samadbehrang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samadbehrang.blogspot.com/feeds/111917013213091648/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12744160&amp;postID=111917013213091648' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111917013213091648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111917013213091648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samadbehrang.blogspot.com/2005/06/samad-behrang_111917013213091648.html' title='SAMAD BEHRANG'/><author><name>Samad Behrangi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='11' src='http://www.blogigo.com/img/usr/2235/Data01.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12744160.post-111916989491709964</id><published>2005-06-19T01:31:00.000-07:00</published><updated>2005-06-19T01:31:34.916-07:00</updated><title type='text'>SAMAD BEHRANG</title><content type='html'>&lt;a href="http://samadbehrang.blogspot.com/"&gt;SAMAD BEHRANG&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12744160-111916989491709964?l=samadbehrang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samadbehrang.blogspot.com/feeds/111916989491709964/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12744160&amp;postID=111916989491709964' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111916989491709964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111916989491709964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samadbehrang.blogspot.com/2005/06/samad-behrang.html' title='SAMAD BEHRANG'/><author><name>Samad Behrangi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='11' src='http://www.blogigo.com/img/usr/2235/Data01.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12744160.post-111652613419386536</id><published>2005-05-19T11:02:00.000-07:00</published><updated>2005-05-19T11:15:06.420-07:00</updated><title type='text'>اولدوز و عروسك سخنگو</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;اولدوز و عروسك سخنگو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;چند كلمه از عروسك سخنگو&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;:چه ها، سلام! من عروسك سخنگوي اولدوز خانم هستم. بچه هايي كه كتاب « اولدوز و كلاغها» را خوانده اند من و اولدوز را خوب مي شناسند. قصه ي من و اولدوز پيش از قضيه ي كلاغها روي داده، آنوقتها كه زن باباي اولدوز يكي دو سال بيشتر نبود كه به خانه آمده بود و اولدوز چهار پنج سال بيشتر نداشت. آنوقتها من سخن گفتن بلد نبودم. ننه ي اولدوز مرا از چارقد و چادر كهنه اش درست كرده بود و از موهاي سرش توي سينه و شكم و دستها و پاهام تپانده بود.يك شب اولدوز مرا جلوش گذاشت و هي برايم حرف زد و حرف زد و درد دل كرد. حرفهايش اينقدر در من اثر كرد كه من به حرف آمدم و با او حرف زدم و هنوز هم حرف زدن يادم نرفته.سرگذشت من و اولدوز خيلي طولاني است. آقاي « بهرنگ» آن را از زبان اولدوز شنيده بود و قصه كرده بود. چند روز پيش نوشته اش را آورد پيش من و گفت: « عروسك سخنگو، من سرگذشت تو و اولدوز را قصه كرده ام و مي خواهم چاپ كنم. بهتر است تو هم مقدمه اي برايش بنويسي.»من نوشته ي آقاي « بهرنگ» را از اول تا آخر خواندم و ديدم راستي راستي قصه ي خوبي درست كرده اما بعضي از جمله هاش با دستور زبان فارسي جور در نمي آيد. پس خودم مداد به دستم گرفتم و جمله هاي او را اصلاح كردم. حالا اگر باز غلطي چيزي در جمله بنديها و تركيب كلمه ها و استعمال حرف اضافه ها ديده شود، گناه من است، آن بيچاره را ديگر سرزنش نكنيد كه چرا فارسي بلد نيست. شايد خود او هم خوش ندارد به زباني قصه بنويسد كه بلدش نيست. اما چاره اش چيست؟ هان؟حرف آخرم اين كه هيچ بچه ي عزيز دردانه و خودپسندي حق ندارد قصه ي من و اولدوز را بخواند. بخصوص بچه هاي ثروتمندي كه وقتي توي ماشين سواريشان مي نشينند، پز مي دهند و خودشان را يك سر و گردن از بچه هاي ولگرد و فقير كنار خيابانها بالاتر مي بينند و به بچه هاي كارگر هم محل نمي گذارند. آقاي « بهرنگ» خودش گفته كه قصه هاش را بيشتر براي همان بچه هاي ولگرد و فقير و كارگر مي نويسد.البته بچه هاي بد و خودپسند هم مي توانند پس از درست كردن فكر و رفتارشان قصه هاي آقاي « بهرنگ» را بخوانند. بم قول داده.دوست همه ي بچه هاي فهميده: عروسك سخنگو* عروسك ، سخنگو مي شود&lt;br /&gt;هوا تاريك روشن بود. اولدوز در صندوقخانه نشسته بود، عروسك گنده اش را جلوش گذاشته بود و آهسته آهسته حرف مي زد:- « ... راستش را بخواهي، عروسك گنده ، توي دنيا من فقط ترا دارم. ننه ام را مي گويي؟ من اصلا يادم نمي آيد. همسايه مان مي گويد خيلي وقت پيش بابام طلاقش داده و فرستاده پيش دده اش به ده. زن بابام را هم دوست ندارم. از وقتي به خانه ي ما آمده بابام را هم از من گرفته. من تو اين خانه تنهام. گاوم را هم ديروز كشتند. او ميانه اش با من خوب بود. من برايش حرف مي زدم و او دستهاي مرا مي ليسيد و از شيرش به من مي داد. تا مرا جلوي چشمش نمي ديد، نمي گذاشت كسي بدوشدش. از كوچكي در خانه ي ما بود. ننه ام خودش زايانده بودش و بزرگش كرده بود... عروسك گنده ، يا تو حرف بزن يا من مي تركم!.. آره ، گفتم كه ديروز گاوم را كشتند. زن بابام ويار شده و هوس گوشت گاو مرا كرده. حالا خودش و خواهرش نشسته اند تو آشپزخانه ، منتظرند گوشت بپزد بخودند... بيچاره گاو مهربان من!.. مي دانم كه الانه داري روي آتش قل قل مي زني... عروسك گنده ، يا تو حرف بزن يا من مي تركم!.. غصه مرگ مي شوم... زن بابام ، از وقتي ويار شده ، چشم ديدن مرا ندارد. مي گويد: « وقتي روي ترا مي بينم ، دلم به هم مي خورد. دست خودم نيست.» من مجبورم همه ي وقتم را در صندوقخانه بگذرانم كه زن بابام روي مرا نبيند و دلش به هم نخورد. عروسك گنده ، يا تو حرف بزن يا من مي تركم!.. من هيچ نمي دانم از چه وقتي ترا دارم. من چشم باز كرده و ترا ديده ام. اگر تو هم با من بد باشي و اخم كني ، ديگر نمي دانم چكار بايد بكنم... عروسك گنده ، يا تو حرف بزن يا من مي تركم!.. دق مي كنم... عروسك گنده!.. عروسك گنده!.. من دارم مي تركم. حرف بزن!.. حرف...»ناگهان اولدوز حس كرد كه دستي اشك چشمانش را پاك مي كند و آهسته مي گويد: اولدوز ، ديگر بس است ، گريه نكن. تو ديگر نمي تركي. من به حرف آمدم… صداي مرا مي شنوي؟ عروسك گنده ات به حرف آمده. تو ديگر تنها نيستي…اولدوز موهاش را كنار زد، نگاه كرد ديد عروسك گنده اش از كنار ديوار پا شده آمده نشسته روبروي او و با يك دستش اشكهاي او را پاك مي كند. گفت: عروسك ، تو داشتي حرف مي زدي؟عروسك سخنگو گفت: آره. باز هم حرف خواهم زد. من ديگر زبان ترا بلدم.هوا تاريك شده بود. اولدوز به زحمت عروسكش را مي ديد. كورمال كورمال از صندوقخانه بيرون آمد و رفت طرف تاقچه كه كبريت بردارد و چراغ روشن كند. كبريت كنار چراغ نبود. چراغ را زمين گذاشت رفت از تاقچه ي ديگر كبريت برداشت آورد. ناگهان پايش خورد به چراغ و چراغ واژگون شد ، شيشه اش شكست و نفتش ريخت روي فرش. بوي نفت قاتي تاريك شد و اتاق را پر كرد. در اين وقت در زدند. اولدوز دستپاچه شد. عروسك كه تا آستانه ي صندوقخانه آمده بود گفت: بيا تو، اولدوز. بهتر است به روي خودت نياري و بگويي كه تو اصلا پات را از صندوقخانه بيرون نگذاشته اي.صداي باز شدن در كوچه و بابا و زن بابا شنيده شد. زن بابا جلوتر مي آمد و مي گفت: تو آشپزخانه بودم چراغ روشن نكردم، الانه روشن مي كنم.عروسك باز به اولدوز گفت: زود باش ، بيا تو!اولدوز گفت: بهتر است اينجا بايستم و به شان بگويم كه شيشه شكسته ، اگر نه ، پا روي خرده شيشه مي گذارند و بد مي شود.وقتي زن بابا پاش را از آستانه به درون مي گذاشت ، اولدوز كبريتي كشيد و گفت: مامان ، مواظب باش. چراغ افتاد شيشه اش شكست.بابا هم پشت سر زن بابا تو آمد. زن بابا دست روي اولدوز بلند كرده بود كه بابا گرفتش و آهسته به اش گفت: گفتم چند روزي ولش كن…وقت كشتن گاو، اولدوز آنقدر گريه و بيصبري كرده بود كه همه گفته بودند از غصه خواهد تركيد. ديشب هم شام نخورده بود و تا صبح هذيان گفته بود و صداي گاو در آورده بود. براي خاطر همين ، بابا به زنش سپرده بود چند روزي دختره را ولش كند و زياد پاپي اش نباشد.زن بابا فقط گفت: بچه اينقدر دست و پا چلفتي نديده بودم. چراغ هم بلد نيست روشن كند. حالا ديگر از پيش چشمم دور شو!اولدوز رفت به صندوقخانه. زن بابا چراغ ديگري روشن كرد و به شوهرش گفت: بوي نفت دلم را به هم مي زند.تابستان بود و پنجره باز. زن بابا سرش را از پنجره بيرون كرد و بالا آورد. بابا لباسهاش را كنده بود و داشت خرده شيشه ها را جمع مي كرد كه خواهر زن بابا با عجله تو آمد و گفت: خانم باجي ، گوشتها مثل زهر تلخ شده.زن بابا قد راست كرد و گفت: چه گفتي؟ گوشتها تلخ شده؟پري تكه اي گوشت به طرفش دراز كرد وگفت: بچش ببين.زن بابا گوشت را از دست خواهرش قاپيد و گذاشت توي دهنش. گوشت چنان تلخ مزه و بدطعم بود كه دل زن بابا دوباره به هم خورد.چه دردسر بدهم. بابا و زن بابا و پري با عجله رفتند به آشپزخانه.اولدوز و عروسك سخنگو در روشنايي كمي كه به صندوقخانه مي افتاد داشتند صحبت مي كردند. اولدوز مي گفت: شنيدي عروسك سخنگو ، پري چه گفت؟ گفت كه گوشت گاو برايشان تلخ شده.عروسك سخنگو گفت: من خيال مي كنم گاو گوشتش را فقط براي آنها تلخ كرده. توي دهن تو ديگر تلخ نمي شود.اولدوز گفت:‌من خواهم خورد.عروسك گفت: يك چيزي از اين گاو را هم بايد نگه داري. حتماً به دردمان مي خورد. اين جور گاوها خيلي خاصيت دارند.اولدوز گفت: به نظر تو كجاش را نگه دارم؟عروسك گفت: مثلا پاش را.&lt;br /&gt;* تلخ براي زن بابا ، شيرين براي اولدوز&lt;br /&gt;در آشپزخانه ، بابا و زن بابا و پري دور اجاق جمع شده بودند و تكه هاي گوشت را يكي پس از ديگري مي چشيدند و تف مي كردند. هنوز مقدار زيادي گوشت از قناري آويزان بود ، گذاشته بودندش كه فردا يكجا قورمه كنند. بابا تكه اي بريد و چشيد. نپخته اش هم تلخ و بد طعم بود. گفت: نمي دانم پيش از مردن چه خورده كه اين جوري شده.زن بابا گفت: هيچ چيز نخورده. دختره زهر چشمش را روش ريخته. اكبيري بدريخت!..بابا گفت: گاو را بيخود حرام كرديم ، هي به تو گفتم بگذار از قصابي گوشت گاو بخرم ، قبول نكردي...زن بابا گفت: حالا گاو به جهنم ، من خودم دارم از پا مي افتم. بوي گند دلم را به هم مي زند...پري بازوش را گرفت و گفت: بيا برويم بيرون.زن بابا روي بازوي پري تكيه داد و رفت نشست لب كرت وگفت: اولدوز را صداش كن بيايد اين گوشتها را ببرد بدهد خانه ي كلثوم. بوي گند خانه را پر كرده.كلثوم همسايه ي دست چپشان بود. شوهرش در تهران كار مي كرد. كارگر آجرپز بود. پسر كوچكي هم داشت به اسم ياشار كه به مدرسه مي رفت. خودش اغلب رختشويي مي كرد.پري دويد طرف اتاق و صدا زد: اولدوز ، اولدوز ، مامان كارت دارد. مي روي خانه ي ياشار.اولدوز داشت براي عروسكش تعريف ياشار را مي كرد كه صداي پري صحبتشان را بريد.عروسك سخنگو گفت: اگر ميل داري خبر حرف زدن مرا به ياشار هم بگو.اولدوز گفت: آره ، بايد بگويم.آنوقت رفت به حياط. نور چراغ برق سر كوچه حياط را كمي روشن مي كرد. زن بابا نشسته بود و عق مي زد و بالا مي آورد. بابا قابلمه را آورده و گذاشته بود پاي درخت توت. كف دستش روي پيشاني زن بابا بود.پري به اولدوز گفت: قابلمه را ببر بده كلثوم.زن بابا گفت: ننشيني با آن پسره ي لات به روده درازي!.. زود برگرد!..اولدوز گفت: مامان ، تو خودت چرا گوشت نمي خوري؟زن بابا با بيحوصلگي گفت: مگر توي بيني ات پنبه تپانده اي ، بوي گندش را نمي شنوي؟.. برش دار ببر.پري به زن بابا گفت: اصلا ، خانم باجي ، اين گاو وقتي زنده بود هم ، گوشت تلخي مي كرد. حيوان نانجيبي بود.بابا چيزي نمي گفت. برگشت اولدوز را نگاه كند كه ديد اولدوز تكه هاي گوشت را از قابلمه در مي آورد و با لذت مي جود و مي بلعد. يكهو فرياد زد: دختر ، اينها را نخور. مريضت مي كند.همه به صداي بابا برگشتند و اولدوز را نگاه كردند و از تعجب بر جا خشك شدند.بابا يك بار ديگر گفت: دختر ، گفتم نخور. تف كن زمين.اولدوز گفت: بابا ، گوشت به اين خوبي و خوشمزگي را چرا نخورم؟پري گفت: واه ، واه! مثل لاشخورها هر چه دم دستش مي رسد مي خورد.زن بابا گفت: آدم نيست كه.اولدوز تكه اي ديگر به دهان گذاشت و گفت: من تا حال گوشت به اين خوشمزگي نخورده ام.زن بابا چندشش شد. پري رو ترش كرد. بابا ماتش برد. اولدوز باز گفت: چه عطري!.. مزه ي كره و گوشت مرغ و اينها را مي دهد ، مامان ...زن بابا كه دست و روش را شسته بود ، پا شد راه افتاد طرف اتاق و گفت: آنقدر بخور كه دل و روده ات بريزد بيرون. به من چه.بابا گفت: بس است ديگر، دختر. مريض مي شوي. ببر بده خانه ي كلثوم.اولدوز گفت: بگذار يكي دو تا هم بخورم ، بعد.بابا و پري هم رفتند تو. زن بابا در اتاق اينور و آنور مي رفت و دست روي دلش گذاشته بود و مي ناليد. بابا و پري كه تو آمدند گفت: بوي گند همه جا را پر كرده.پري گفت: بوي نفت است ، خانم باجي.زن بابا گفت: يعني من اينقدر خرم كه بوي نفت را نمي شناسم؟.. واي دلم!.. روده هام دارند بالا مي آيند... آ...خ!..بابا گفت: پري خانم ، ببرش حياط ، هواي خنك بخورد.پري دست زن بابا را گرفت و برد به حياط. اولدوز هنوز نشسته بود پاي درخت با لذت و اشتها گوشت مي خورد و به به مي گفت و انگشتهاش را مي ليسيد. زن بابا داد زد: نيم وجبي ، ديگر داري كفرم را بالا مي آري. گفتم بوي گند را از خانه ببر بيرون!..اولدوز گفت: مامان بوي گند كدام بود؟زن بابا قابلمه را با لگد زد و فرياد كشيد:‌اين گوشتهاي گاو گر ترا مي گويم. د پاشو بوش را از اينجا ببر بيرون!.. دل و روده هام دارد بالا مي آيد.اولدوز گفت: مامان ، بگذار چند تكه بخورم ، گرسنه ام است.زن بابا موهاي اولدوز را چنگ زد و سرش داد زد: داري با من لج مي كني، توله سگ!بابا به سر و صدا از پنجره خم شد و پرسيد: باز چه خبر است؟زن بابا گفت: تو فقط زورت به من بدبخت مي رسد. هي به من مي گويي با اين زردنبو كاري نداشته باشم. حالا ببين چه لجي با من مي كند.اولدوز قابلمه را برداشت و رفت طرف در كوچه. پشت در قابلمه را زمين گذاشت و حلقه را گرفت و يك پاش را به در چسباند و خودش را بالا كشيد و در را باز كرد و پايين آمد. قابلمه را برداشت و بيرون رفت. زن بابا دنبالش داد كشيد: در را نبندي!..&lt;br /&gt;* گفتگوي ساده و مهربان&lt;br /&gt;آن شب بابا و زن بابا و پري در حياط خوابيدند. اولدوز گفت من تو اتاق مي خوابم.بابا گفت: دختر ، تو كه هميشه مي گفتي تنهايي مي ترسي تو صندوقخانه بخوابي ، حالا چه ات است كه مي خواهي تك و تنها بخوابي؟اولدوز گفت: من سردم مي شود.پري گفت: هواي به اين گرمي ، مي گويد سردم مي شود. بيچاره خانم باجي! حق داري چشم ديدنش را نداشته باشي.زن بابا گفت: ولش كنيد كپه مرگش را بگذارد. آدم نيست كه. گوشت گنديده را مي خورد ، به به هم مي گويد.وقتي قيل و قال خوابيد ، اولدوز عروسك سخنگو را صدا كرد. عروسك آمد و تپيد زير لحاف اولدوز. دو تايي گرم صحبت شدند.عروسك پرسيد: ياشار را ديدي؟اولدوز گفت: آره ، ديدم. باورش نمي شد تو سخنگو شده اي. بايد يك روزي سه تايي بنشينيم و ...عروسك گفت: حالا كه تابستان است و ياشار به مدرسه نمي رود ، مي توانيم صبح تا شام با هم بازي كنيم و گردش برويم.اولدوز گفت: ياشار بيكار نيست. قاليبافي مي كند.عروسك گفت: پس دده اش؟اولدوز گفت: رفته تهران. تو كوره هاي آجرپزي كار مي كند.عروسك گفت: اولدوز ، تو بايد از هر كجا شده پاي گاو را براي خودمان نگه داري. آن ، يك گاو معمولي نبوده.اولدوز گفت: من هم قبول دارم. هر كه گوشتش را مي چشيد دلش به هم مي خورد. اما براي من مزه ي كره و عسل و گوشت مرغ را داشت. ياشار و ننه اش هم خوششان آمد و با لذت خوردند.عروسك گفت: ياشار حالش خوب بود؟اولدوز گفت: امروز صبح تو كارخانه انگشت شستش را كارد بريده. بد جوري. ديگر نمي تواند گره بزند.ناگهان زن بابا دادش بلند شد: دختر ، صدات را ببر!.. آخر چرا مثل ديوانه ها داري ور و ور مي كني. هيچ معلوم است چه داري مي گويي؟بابا گفت: خواب مي بيند.زن بابا گفت: خواب سرش را بخورد.عروسك يواشكي گفت: بهتر است ديگر بخوابي.اولدوز پچ و پچ گفت: من خوابم نمي آيد. مي خواهم با تو حرف بزنم ، بازي كنم. تو قصه بلدي؟عروسك گفت: حالا يك كمي بخواب ، وقتش كه شد بيدارت مي كنم. مي خواهم تو و ياشار را ببرم به جنگل.اولدوز ديگر چيزي نگفت و به پشت دراز كشيد و از پنجره چشم دوخت به آسمان تا ستاره هايي را كه مي افتادند ، نگاه كند.&lt;br /&gt;* شب جنگل. شبي كه انگار خواب بود. پشتك وارو در آسمان&lt;br /&gt;نصف شب گذشته بود. ماه داشت از پشت كوهها در مي آمد. روي زمين هوا ايستاده بود ،‌ نفس نمي كشيد. اما بالاترها نسيم ملايمي مي وزيد. سه تا كبوتر سفيد توي نسيم پرواز مي كردند و نرم نرم مي رفتند ، مي لغزيدند. زير پايشان و بالشان شهر خوابيده بود در سايه روشن مهتاب. پر شكسته ي يكي از كبوترها را با نخ بسته بودند. پشت بعضي از بامها كساني خوابيده بودند. بچه اي بيدار شد و به مادرش گفت: ننه ، كبوترها را نگاه كن. انگار راهشان را گم كرده اند.مادرش در خواب شيريني فرو رفته بود ، بيدار نشد. چشم بچه با حسرت دنبال كبوترها راه كشيد و خودش همان جور ماند تا دوباره به خواب رفت.ماه داشت بالا مي آمد و سايه ها كوتاهتر مي شد. حالا ديگر كبوترها از شهر خيلي دور شده بودند. كبوتر پر شكسته به كبوتر وسطي گفت: عروسك سخنگو ، جنگل ، خيلي دور است؟كبوتر وسطي جواب داد: نه ، ياشار جان. وسط همان كوههايي است كه ماه از پشتشان در آمد. نكند خسته شده باشي.ياشار ، همان كبوتر پر شكسته ، گفت: نه ، عروسك سخنگو. من از پرواز كردن خوشم مي آيد. هر چقدر پرواز كنم خسته نمي شوم. تابستانها خواب مي بينم سوار بادبادكم شده ام و مي پرم.كبوتر سومي گفت: من هم هر شب خواب مي بينم پر گرفته ام پرواز مي كنم.كبوتر وسطي ، همان عروسك سخنگو، گفت: مثلا چه جور؟كبوتر سومي گفت: يك شب خواب ديدم قوطي عسل را برداشته ام همه را خورده ام ، زن بابا بو برده دنبالم گذاشته. يك وردنه هم دستش بود. من هر چقدر زور مي زدم بدوم ، نمي توانستم. پاهام سنگيني مي كرد و عقب مي رفت. كم مانده بود زن بابا به من برسد كه يكهو من به هوا بلند شدم و شروع كردم به پرزدن و دور شدن و از اين بام به آن بام رفتن. زن بابا از زير داد مي زد و دنبالم مي كرد.ياشار گفت: آخرش؟اولدوز گفت: آخرش يكهو زن بابا دست دراز كرد و پام را گرفت و كشيد پايين. من از ترسم جيغ زدم و از خواب پريدم. ديدم صبح شده و زن بابا نوك پام را گرفته تكانم مي دهد كه: بلند شو! آفتاب پهن شده ، تو هنوز خوابي.ياشار و عروسك سخنگو خنديدند و گفتند: عجب خوابي!بعد عروسك سخنگو گفت: آخر تو چه بدي به زن بابا كرده اي كه حتي در خواب هم دست از سرت بر نمي دارد؟اولدوز گفت: من چه مي دانم. يك روزي به بابام مي گفت كه تا من توي خانه ام ، بابام او را دوست ندارد. بابام هم هي قسم مي خورد كه هر دوتامان را دوست دارد.ياشار گفت: من مي خواهم چند تا پشتك وارو بزنم.عروسك گفت: هر سه تامان مي زنيم.آن شب چوپانهايي كه در آن دور و برها بودند و به آسمان نگاه مي كردند ، مي ديدند سه تا كبوتر سفيدتر از شير تو دل آسمان پر مي زنند و پشتك وارو مي زنند و حرف مي زنند و راه مي روند و هيچ هم خسته نمي شوند.ناگهان ياشار گفت: اوه!.. صبر كنيد. زخمم سر باز كرد.عروسك و اولدوز نگاه كردند ديدند خون از پر شكسته ي ياشار چكه مي كند. عروسك از كركهاي سينه ي خودش كند و زخم ياشار را دوباره بست و گفت: به جنگل كه رسيديم ، زخمت را مرهم مي گذاريم ، آنوقت زود خوب مي شود.حالا پاي كوهها رسيده بودند. اول دره ي تنگي ديده شد. كوهها در دهانه ي دره سر به هم آورده بودند و دهانه را تنگتر كرده بودند. كبوترها وارد دره شدند. ياشار از عروسك پرسيد: عروسك سخنگو ، تو هيچ به ما نگفتي براي چه به جنگل مي رويم.عروسك گفت: امشب همه ي عروسكها مي آيند به جنگل. هر چند ماه يك بار ما اين جلسه را داريم.اولدوز گفت: جمع مي شويد كه چه؟عروسك گفت: جمع مي شويم كه ببينيم حال پسر بچه ها و دختر بچه ها خوب است يا نه. از اين گذشته ، ما هم بالاخره جشن و شادي لازم داريم.دره تمام شد. جنگل شروع شد. درختها ،‌ دراز دراز سرپا ايستاده بودند و زير نور ماه مي درخشيدند. مدتي هم از بالاي درختها پرواز كردند تا وسط جنگل رسيدند. سر و صدا و همهمه ي گفتگو به گوش رسيد. زمين بزرگ بي درختي بود. بركه اي از يك گوشه اش شروع مي شد و پشت درختها مي پيچيد. دورادور درختهاي گوناگون بلند قدي ، سرپا ايستاده بودند و پرندگان رنگارنگي رويشان نشسته آواز مي خواندند يا صحبت مي كردند. كنار بركه آتش بزرگي روشن بود كه نور سرخش را همه جا مي پاشيد. صدها و هزارها عروسك كوچك و بزرگ اينور و آنور مي رفتند يا دسته دسته گرد هم نشسته گپ مي زدند. عروسكهاي گنده و ريزه ، خوش پوش و بد سر و وضع و پسر و دختر قاتي هم شده بودند.آن شب جانوران جنگل هم نخوابيده بودند. دورادور ، پاي درختها ، جا خوش كرده بودند و عروسكها را تماشا مي كردند.ياشار و اولدوز از ديدن اين همه عروسك و پرنده و جانور ذوق مي كردند. هيچ بچه اي حتي در خواب هم چنين چيزي نديده است. ماه در آب بركه ديده مي شد. درختها و پرنده ها و شعله هاي آتش هم ديده مي شد. همه چيز زيبا بود. همه چيز مهربان بود. خوب بود. دوست داشتني بود. همه چيز . همه چيز. همه.&lt;br /&gt;* طاووسي با دم چتري و پرچانه&lt;br /&gt;طاووس تك و تنها روي درختي نشسته و دمش را آويخته بود. عروسك سخنگو به ياشار و اولدوز گفت: بياييد شما را ببرم پيش طاووس ، باش صحبت كنيد. من مي روم پيش سارا. صداتان كه كردم ، مي آييد پيش عروسكها.اولدوز گفت: سارا ديگر كيست؟عروسك گفت: سارا بزرگ ماست.عروسك بچه ها را با طاووس آشنا كرد و خودش رفت پيش دوستانش.طاووس گفت: پس شما دوستان عروسك سخنگو هستيد.اولدوز گفت: آره. ما را آورده اينجا كه جشن عروسكها را تماشا كنيم.ياشار گفت: راستي ، طاووس ، تو چقدر خوشگلي!طاووس گفت: حالا شما كجاي مرا ديده ايد. دمم را نگاه كنيد...ياشار و اولدوز نگاه كردند. ديدند دم طاووس يواش يواش بالا آمد و آمد و مثل چتر بزرگي باز شد. در نور ماه و آتش ، پرهاي طاووس هزار رنگ مي زدند. بچه ها دهانشان از تعجب باز مانده بود.طاووس گفت: بله ، همانطور كه مي بينيد من پرنده ي بسيار زيبايي هستم. مي بينيد با دمم چه طاق زيبايي بسته ام؟ همه ي بچه ها مي ميرند براي يك پر من. تمام شاعران از زيبايي و لطافت من تعريف كرده اند. مثلا سعدي شيرازي مي گويد: از لطافت كه هست در طاووس – كودكان مي كنند بال و پرش. حتي در يك كتاب قديمي خواندم كه ابوعلي سينا ، حكيم بزرگ ، تعريف گوشت و پيه مرا خيلي كرده و گفته كه درمان بسياري از مرضهاست. شاعران ، خورشيد را به من تشبيه مي كنند و به آن مي گويند: طاووس آتشين پر. در بعضي از كتابهاي قديمي نام مرا ابوالحسن هم نوشته اند. من حتي از جفت خودم زيباترم...ياشار از پرچانگي طاووس به تنگ آمده بود. اما چون در نظر داشت يكي دو تا از پرهاش را از او بخواهد ، به حرفهاي طاووس خوب گوش مي داد و پي فرصت بود. آخرش سخن طاووس را بريد و گفت: طاووس جان ،‌ يكي دو تا از پرهاي زيبايت را به من و اولدوز مي دهي؟ مي خواهم بگذارم لاي كتابهام.طاووس يكه خورد و گفت: نه. من نمي توانم پرهاي قيمتي ام را از خودم دور كنم. اينها جزو بدن منند. مگر تو مي تواني چشمهات را درآري بدهي به من؟اولدوز حواسش بيشتر پيش عروسكها و جانوران بود و به حرفهاي طاووس كمتر گوش مي دادم. بنابراين زودتر از ياشار ديد كه عروسك سخنگو صداشان مي زند. عروسك جلدش را انداخته بود و ديگر كبوتر نبود. اولدوز نگاه كرد ديد ياشار بدجوري پكر است. گفت: ياشار بيا برويم پايين. عروسك سخنگو صدامان مي كند.طاووس را بدرود گفتند و پركشيدند و رفتند پايين. طاووس تا آن لحظه دمش را بالا نگهداشته بود و از جاش تكان نخورده بود كه مبادا پاي زشتش ديده شود. وقتي ديد بچه ها مي خواهند بروند ، گفت: خوش آمديد. اميدوارم هر جا كه رفتيد فراموش نكنيد كه از زيبايي من تعريف كنيد.&lt;br /&gt;* آشنايي با سارا و ديگر عروسكها&lt;br /&gt;عروسك سخنگو دستي به سر و صورت اولدوز و ياشار كشيد و از جلد كبوتر درشان آورد. عروسك ريزه اي قد يك وجب روي سنگي نشسته بود. عروسك سخنگو به او گفت: سارا ، دوستان من اينها هستند ، اولدوز و ياشار.ياشار و اولدوز سلام كردند. سارا پا شد. بچه ها خم شدند و با او دست دادند.سارا گفت: به جشن ما خوش آمده ايد. من از طرف تمام عروسكها به شما خوشآمد مي گويم.ياشار گفت: ما هم خيلي افتخار مي كنيم كه توانسته ايم محبت عروسك سخنگو را به دست آوريم. و خيلي خوشحاليم كه به جمع خودتان راهمان داده ايد و با ما مثل دوستان خود رفتار مي كنيد. از همه تان تشكر مي كنيم.سارا گفت: اول بايد از خودتان تشكر كنيد كه توانسته ايد با اخلاق و رفتار مهربان خود عروسكتان را به حرف بياوريد و به اين جنگل راه بيابيد.بعد رويش را كرد به عروسك سخنگو و گفت: بچه ها را ببر با عروسكها ي ديگر آشنا كن و به همه بگو بيايند پيش من. چند كلمه حرف مي زنيم و رقص را شروع مي كنيم.عروسكها تا شنيده بودند عروسك سخنگو دوستانش را هم آورده است ، خودشان دسته دسته جلو مي آمدند و بچه ها را دوره مي كردند و شروع مي كردند به خوشآمد گفتن و محبت كردن و حرف زدن.&lt;br /&gt;* خودپسندها چه ريختي اند؟&lt;br /&gt;درد انگشت ياشار شدت يافته بود. دست عروسك را گرفت و گفت: انگشتم بدجوري درد مي كند ، يك كاري بكن.عروسك گفت: پاك يادم رفته بود. خوب شد يادم انداختي.عروسك گنده اي پيش آمد و گفت: زخمي شدي ، ياشار؟ياشار گفت: آره ، عروسك خانم. انگشت شستم را كارد بريده.اولدوز اضافه كرد: تو كارخانه ي قاليبافي.عروسك گنده گفت: بيا برويم جنگل. من مرهمي بلدم كه زخم را چند ساعته خوب مي كند. بيا.بعد دست ياشار را گرفت و كشيد.عروسك سخنگو گفت: برو ياشار. عروسك مهرباني است. دواهاي گياهي را خوب مي شناسد.دو تايي از وسط عروسكها گذشتند و پاي درختان رسيدند. جانوران جنگل راه باز كردند. خرگوش سفيدي داشت ساقه ي گياهي را مي جويد. عروسك به او گفت: رفيق خرگوش ، مي تواني بروي از آن سر جنگل يكي دو تا از آن برگهاي پت و پهن برايم بياري؟خرگوش گفت: اين دفعه زخم كه را مي بندي؟عروسك گفت: زخم ياشار را مي بندم. همينجا پاي درخت چنار نشسته ايم.خرگوش ديگر چيزي نگفت و خيز برداشت و در پيچ و خم جنگل ناپديد شد. عروسك چند جور برگ و گياه جمع كرد و نشست پاي درخت چناري و سنگ پهني جلوش گذاشت و شروع كرد برگ و گياه را كوبيدن.عروسكهاي ديگر از اينجا ديده نمي شدند. فقط شعله هاي آتش كم و بيش از وسط شاخ و برگ درختان ديده مي شد.ياشار گفت: عروسك خانم ، تو طاووس را مي شناسي؟عروسك گفت: خيلي هم خوب مي شناسم. همه اش فيس و افاده مي فروشد، پز مي دهد.ياشار گفت: عروسك سخنگو ما را برد پيش او كه باش صحبت كنيم اما او همه اش از خودش گفت.عروسك گفت: عروسك سخنگو شما را پيش او برده كه با چشم خودتان ببينيد خودپسندها چه ريختي اند.ياشار گفت: بش گفتم از پرهاش يكي دو تا بدهد بگذارم لاي كتابهام ، نداد. گفت كه پرهاش به آن ارزانيها هم نيست كه من گمان مي كنم.عروسك گنده همانطور كه برگ و گياه را مي كوبيد گفت: بيخود مي گويد.. همين روزها وقت ريختن پرهاش است. آنوقت هر چقدر بخواهي مي تواني برداري.ياشار گفت: راستي؟عروسك گفت: طاووس هر سال همين روزها پرهاش را مي ريزد.ياشار گفت: آنوقت چه ريختي مي شود؟عروسك گفت: يك چيز زشت و بد منظره. بخصوص كه پاهاي زشتش را هم ديگر نمي تواند قايم كند.&lt;br /&gt;* شبهاي تاريك جنگل و كرم شب تاب&lt;br /&gt;ياشار داشت توي تاريك جنگل را نگاه مي كرد كه چشمش افتاد به روشنايي ضعيفي كه از وسط گياهها يواش يواش به آنها نزديك مي شد. به عروسك گفت: عروسك خانم ، آن روشنايي از كجا مي آيد؟عروسك نگاه كرد و گفت: كرم شب تاب است. او كرم مهرباني است كه توي تاريكي نور پس مي دهد. مثل اينكه مي آيد پيش ما. نمي خواهد ما توي تاريك بمانيم.عروسك و ياشار آنقدر صبر كردند كه كرم شب تاب نزديك شد و سلام كرد.عروسك گفت: سلام ، كرم شب تاب. كجا مي خواهي بروي؟كرم شب تاب گفت: داشتم توي تاريكي جنگل مي گشتم كه صداي شما را شنيدم و پيش خود گفتم « من كه يك كم روشنايي دارم ، چرا پيش آنها نرم؟»عروسك تشكر كرد و ياشار را نشان داد و گفت: براي زخم ياشار مرهم درست مي كنيم. پسر خوبي است. باش آشنا شو.ياشار و كرم شب تاب گرم صحبت شدند. ياشار از مدرسه و قاليبافي و ننه و دده اش به او گفت ، و او هم از جنگل و جانوران و درختان و شبهاي تاريك جنگل. عروسك گنده هم مرهم را كوبيد و حاضر كرد. بعد رفت از يك درختي ميوه اي كند و آورد. آبش را گرفت و با آب زخم ياشار را شست و تميز كرد.&lt;br /&gt;* هر نوري هر چقدر هم ناچيز باشد ، بالاخره روشنايي است. وصله هاي سر زانوي ياشار&lt;br /&gt;چند دقيقه بعد خرگوش از راه رسيد. دو تا برگ نرم و پهن به دندان گرفته بود. آنها را داد به عروسك. وقتي چشمش به كرم افتاد ، سلام كرد و گفت: عجب مجلس دوستانه اي!كرم شب تاب گفت: رفيق خرگوش ، من هميشه مي كوشم مجلس تاريك ديگران را روشن كنم ، جنگل را روشن كنم ، اگر چه بعضي از جانوران مسخره ام مي كنند و مي گويند « با يك گل بهار نمي شود. تو بيهوده مي كوشي با نور ناچيزت جنگل تاريك را روشن كني.»خرگوش گفت: اين حرف مال قديمي هاست. ما هم مي گوييم « هر نوري هر چقدر هم ناچيز باشد ، بالاخره روشنايي است.»عروسك مرهم را روي زخم ماليده ، برگ را روش پيچيده بود. خرگوش از او پرسيد: عروسك خانم ، ديگر با من كاري نداشتي؟عروسك گفت: يك كار ديگر هم داشتم. طاووس نشسته روي درخت زبان گنجشك، كنار بركه. اين روزها وقت ريختن پرهاش است. مي روي يك كاري مي كني كه يكهو تكان بخورد ، يكي دو تا از پرهاش بيفتد. آنوقت آنها را برمي داري مي آري مي دهيم به ياشار. مي خواهد بگذارد لاي كتابهاش.خرگوش گذاشت رفت. كرم شب تاب گفت: اين همان طاووس خودپسند است؟عروسك گفت: آره.ياشار گفت: خيلي به پرهاش مي نازد.كرم شب تاب گفت: رفيق ياشار ، عروسك خانم را مي بيني چه لباسهاي رنگارنگ و قشنگي پوشيده! همه جاش زيباتر از طاووس است اما يك ذره فيس و افاده تو كارش نيست. براي همين هم است كه اگر لباسهاش را بكند دور بيندازد ، باز هم ما دوستش خواهيم داشت. اين هيچوقت زشت نيست. چه با لباسهاش چه بي لباسهاش.ياشار در تاريك روشن وسط درختان ، دستي به وصله هاي سر زانوي خود كشيد و نگاهي به آستينهاي پاره و پاهاي لخت و پاشنه هاي ترك ترك خود كرد و چيزي نگفت.عروسك گفت: ياشار ، خيال نكني من هم مثل طاووس اسير لباسهاي رنگارنگم هستم. اينها را در خانه تن من كرده اند. آخر من در خانه ي ثروتمندي زندگي مي كنم. عروسك سخنگو خانه ي ما را خوب مي شناسد...عروسك تكه اي از دامن پيرهنش را پاره كرد و دست ياشار را بست. پاشدند كه بروند ، كرم شب تاب گفت: من همينجا مي مانم كه رفيق خرگوش برگردد. دنبالتان مي فرستمش.عروسك و ياشار هنوز از وسط درختان خارج نشده بودند كه خرگوش به ايشان رسيد. دو تا پر زيباي طاووس را به دهان گرفته بود. ياشار پرها را گرفت و راه افتادند.&lt;br /&gt;* بهترين رقص دنيا&lt;br /&gt;كنار بركه ي آب ، سارا ، بزرگ عروسكها ، داشت حرف مي زد و عروسكهاي ديگر ساكت گوش مي دادند. اولدوز كناري ايستاده بود.سارا مي گفت: من ديگر بيشتر از اين دردسرتان نمي دهم. اول چله ي كوچك باز همديگر را مي بينيم. و در پايان حرفهايم بار ديگر از مهمانان عزيزمان تشكر مي كنم كه با مهربانيها و خوبي هاي خودشان عروسكشان را به حرف آورده اند. همه مي دانيم كه تاكنون هيچ بچه اي نتوانسته بود اينقدر خوب باشد كه عروسكش را به حرف بياورد. اميدوارم كه دوستي اولدوز و ياشار و عروسكشان هميشگي باشد. حالا به افتخار مهمانان عزيزمان« رقص گل سرخ» را اجرا مي كنيم.همه براي سارا كف زدند و پراكنده شدند. عروسك سخنگو بچه ها را روي سنگ بلندي نشاند و گفت: همينجا بنشينيد و تماشا كنيد.« رقص گل سرخ» بهترين رقص دنياست.&lt;br /&gt;* رقص گل سرخ. سرود گل سرخ&lt;br /&gt;لحظه اي ميدان خالي بود. دورادور جانوران پاي درختان نشسته بودند و پرندگان روي درختان و ديگر چيزي ديده نمي شد. بعد صداي نرم و شيرين موسيقي بلند شد و ده بيست تا عروسك بنفش پوش ساز زنان وارد شدند و نرم نرم آمدند در گوشه اي ايستادند. بعد قايقي شگفت و سفيد مثل برف از ته بركه نمايان شد كه به آهنگ موسيقي تكان مي خورد و پيش مي آمد. عروسكان سفيدپوش بسياري روي قايق خاموش ايستاده بودند. صداي نرم و زمزمه وار آب شنيده مي شد. مرغابيها و قوهاي سفيد فراواني از پس و پيش ، قايق را مي راندند و ماهيان سرخ ريز و درشتي دور سفيدها را گرفته بودند و راست مي لغزيدند به پيش. ماهتاب هم توي آب بود. قايق كه لب آب رسيد ، عروسكهاي سفيد رقص كنان پا به زمين گذاشتند. مرغابيها و قوها و ماهيها لب آب رج بستند. عروسكها دستها و بدنشان را حركت مي دادند و نرم مي رقصيدند. لبه ي پيرهنشان تا زمين مي رسيد. مي رقصيدند و به هم نزديك مي شدند و لبخند مي زدند و دوتا دوتا و سه تا سه تا باز مي رقصيدند. يكي دو تا شروع كردند به خواندن. رفته رفته ديگران هم به آنها پيوستند و صداي موسيقي و آواز فضاي جنگل را پر كرد.عروسكها چنين مي خواندند:&lt;br /&gt;روزي بود ، روزگاري بود:لب اين آب كبودگل سرخي روييده بوددرشت ، زيبا ،پر پر.باد آمدباران آمدبوران شدتوفان شدگل سرخ از جا كنده شدگلبرگهاش پراكنده شد.كجا رفتند؟چكارشان كردند؟مرده اند ، زنده اند؟كس نمي داند.آه چه گل سرخ زيبايي بود؟..&lt;br /&gt;عروسكهاي سفيد آواز خوانان و رقص كنان جمع شدند و پهلوي عروسكهاي بنفش ايستادند. كمي بعد عروسك كوچولوي سرخي از پشت درختان رقص كنان درآمد.عروسكهاي سفيد شروع كردند به خواندن:&lt;br /&gt;ما اين را مي شناسيم:گلبرگ گل سرخ است.از كجا مي آيد؟به كجا مي رود؟كس نمي داند؟&lt;br /&gt;عروسك سرخ كمي اينور و آنور پلكيد و از گوشه ي ديگري خارج شد. بعد عروسك سرخ ديگري وارد شد.عروسكهاي سفيد شروع كردند به خواندن.&lt;br /&gt;يك گلبرگ سرخ ديگراز كجا مي آيد؟به كجا مي رود؟كس نمي داند؟&lt;br /&gt;عروسك سرخ كمي اينور آنور پلكيد و خواست از گوشه اي خارج شود كه به عروسك سرخ ديگري برخورد. لحظه اي به هم نگاه كردند و دست هم را گرفتند و شروع كردند به رقص بسيار تند و شادي. مدتي رقصيدند. بعد عروسك سرخ ديگري به آنها پيوست. بعد ديگري و ديگري تا صدها عروسك بزرگ و كوچك سرخ وارد شدند. دسته دسته حلقه زده بودند و مي رقصيدند. رقصي تند و شاد. ماه درست بالاي سرشان بود. آتش خاموش شده بود.صداي موسيقي باز هم تندتر شد. عروسكها دست هم را رها كردند و پراكنده شدندو درهم شدند و لب بركه جمع شدند.اولدوز و ياشار روي سنگ نشسته بودند و چنان شيفته ي رقص عروسكها شده بودند كه نگو. ياشار حتي پر طاووس را هم فراموش كرده بود. ناگهان ديدند لب بركه گل سرخي درست شد. درشت ، زيبا ، پر پر. گل سرخ شروع كرد به چرخيدن و رقصيدن. عروسكهاي سفيد حركت كردند و دور گل سرخ را گرفتند و آنها هم شروع كردند به رقص و چرخ.آهنگ رقص يواش يواش تندتر و تندتر شد. بچه ها چنان به هيجان آمده بودند كه پاشدند و دست در دست هم ، آمدند قاطي عروسكها شدند. جانوران و پرندگان و درختان هم به جنب و جوش افتاده بودند.عروسكها رقصيدند و رقصيدند ، آنوقت همه پراكنده شدند و باز ميدان خالي شد. لحظه اي بعد عروسكها با لباسهاي اوليشان درآمدند.ديگر وقت رفتن بود. ماه يواش يواش رنگ مي باخت.&lt;br /&gt;* رفت و آمد كبوترها ، معمايي كه براي زن بابا هرگز حل نشد&lt;br /&gt;هوا كمي روشن شده بود. زن بابا چشم باز كرد ديد سه تا كبوتر سفيد نشسته اند روي درخت توت. كمي همديگر را نگاه كردند. بعد يكيشان پريد رفت به خانه ي ياشار و دوتاشان از پنجره رفتند تو. زن بابا هر چه منتظر شد كبوترها بيرون نيامدند. خواب از سرش پريد. پاشد رفت از پنجره نگاه كرد ديد اولدوز و عروسكش دوتايي خوابيده اند و چيزي در اتاق نيست. خيلي تعجب كرد. كمي هم ترسيد. نتوانست تو برود. چند دقيقه همانجا ايستاد. بعد نگران آمد تپيد زير لحافش. اما هنوز چشمش به پنجره بود. گوش به زنگ بود. كمي بعد صداي ناآشنايي از اتاق به گوش رسيد. بعد صداي پچ وپچ ديگري جوابش داد. مثل اينكه دو نفر داشتند با هم حرف مي زدند. زن بابا از ترس عرق كرد. چشمهاش را بيحركت دوخته بود به پنجره. صداي پچ و پچ دو نفره باز به گوش رسيد. اين دفعه زن بابا اسم خودش را هم شنيد و پاك ترسيد. شوهرش را بيدار كرد و گفت: پاشو ببين كي تو اتاق است. من مي ترسم.بابا گفت: زن ، بخواب. اين وقت صبح كي مي آيد خانه ي مردم دزدي؟زن بابا گفت: دزد نيست. يك چيز ديگري است. دو تا كبوتر سفيد رفتند تو اتاق و ديگر بيرون نيامدند.بابا براي خاطر زنش پا شد و رفت از پنجره نگاه كرد ديد اولدوز عروسكش را بغل كرده و خوابيده. برگشت به زنش گفت: ديدي زن به سرت زده! حتي كبوترها را هم توي خواب ديده اي! پاشو سماور را آتش كن. اين فكرهاي بچگانه را هم از سرت در كن.زن بابا پا شد رفت به آشپزخانه كه آتش روشن كند. بابا آفتابه برداشت و رفت به مستراح. پري هنوز خواب بود. اگر بيدار بود البته مي ديد كه كبوتر سفيدي از خانه ي ياشار بالا آمد و از پنجره ي خانه ي اينها تپيد تو ، بعد هم صداي پچ پچ بلند شد.زن بابا آتش چرخان به دست داشت از دهليز مي گذشت كه صداي گفتگويي شنيد:صدايي گفت: عروسك سخنگو بلند شو مرا از جلد كبوتر درآور ، بعد بخواب.صداي ديگري گفت: خوب شد كه آمدي. من اصلا فراموش كرده بودم كه تو توي جلد كبوتر رفتي به خانه ات ،‌ بيا جلو از جلدت درآرمت.صداي اولي گفت: بايد برويم خانه ي خودمان. اينجا نمي شود.صداي دومي گفت: آره. بپر برويم. نبايد ترا اينجا ببينند.زن بابا داشت ديوانه مي شد. از ترس فريادي كشيد و دويد به حياط. بابا داشت لب كرت دست و روش را مي شست كه ديد دو تا كبوتر سفيد پركشان از پنجره درآمدند و يك كمي توي هوا اينور و آنور رفتند ، بعد نشستند در حياط خانه ي دست چپي ، بابا كبوترها را نگاه كرد و به زنش گفت: ديگر چرا جنقولك بازي درمي آري؟ مگر از كبوترها نمي ترسيدي؟ اينها هم كه گذاشتند رفتند.پري به سروصدا بلند شد نشست. زن بابا آتش چرخان به دست كنار ديوار ايستاد گفت: باز هم داشتند حرف مي زدند. « از ما بهتران» بودند.پري هاج و واج مانده بود. زن بابا و بابا يكي بدو مي كردند و ملتفت نبودند كه كبوتر سفيدي پشت هره ي بام قايم شده مي خواهد دزدكي تو بخزد. اين كبوتر ، عروسك سخنگو بود كه از پيش ياشار برمي گشت. وقتي ديد كسي نمي بيندش از پنجره تپيد تو. اما زن بابا به صداي بالش سر بلند كرد و ديدش و داد زد: اينها!.. نگاه كن!.. باز يكي رفت تو.بابا دويد طرف پنجره. ديد كبوتر تپيد به صندوقخانه. بابا هم خودش را به صندوقخانه رساند اما چيزي نديد. مات و معطل ماند كه ببيني اين كبوتر لعنتي كجا قايم شد. يكهو چشمش افتاد به عروسك سخنگو كه پشت در سرپا ايستاده بود.اولدوز چنان خوابيده بود كه انگار چند شبانه روز بيخوابي كشيده و هرگز بيداربشو نيست. بابا نگاهي به او كرد و لحافش را بلند كرد ديد تنهاست. فكر برش داشت كه ببيني عروسك را كي برده گذاشته توي صندوقخانه پشت در. زن بابا و پري داشتند جلو پنجره بابا را زل مي زدند. زن بابا گفت: عروسك دختره چي شده؟ من كه آمدم نگاه كردم پهلوش بود.بابا گفت: تو صندوقخانه است. كبوتر هم نيست.زن بابا گفت: به نظرم اين عروسك يك چيزيش است. مي ترسم بلايي سرمان بياورد...زن بابا دعايي خواند و به خودش فوت كرد و بعد گفت: حالا تو دختره را بيدارش كن...بابا با نوك پا اولدوز را تكان داد و گفت: د بلند شو دختر!..&lt;br /&gt;* ياشار نظركرده ي امامها شده بود&lt;br /&gt;ننه ي ياشار ظهر به خانه شان برگشت و ديد ياشار هنوز خوابيده. كلثوم از صبح تا حالا پيش زن باباي اولدوز بود. رخت شسته بود و گوشت گاو را كه گنديده بود ، برده بود انداخته بود جلو سگهاي كوچه.هوا گرم بود. ياشار سخت عرق كرده بود و لحافش را دور انداخته بود. روي پهلوي چپش خوابيده بود و زانوانش را تاشكمش بالا آورده بود. ننه اش نگاه كرد ديد پارچه ي روي زخمش عوض شده ، همان پارچه نيست كه خودش بسته بود ، يك تكه پارچه ي آبي ابريشمي بود. ياشار را تكان داد. ياشار چشم باز كرد و گفت: ننه ، بگذار يك كمي بخوابم.ننه اش گفت: پسر بلند شو. ظهر شده. تو از كي اينقدر تنبل شده اي؟ اين پارچه ي آبي را از كجا آوردي زخمت را بستي؟ياشار نگاه تندي به انگشت شستش كرد ، همه چيز ناگهان يادش آمد. لحظه اي دودل ماند. ننه اش نشست بالاي سرش ، عرق پيشانيش را با چادرش پاك كرد و گفت: نگفتي پسرم اين پارچه ي تر و تميز را از كجا آورده اي؟ياشار گفت: خواب ديدم يك مرد نوراني آمد نشست پهلويم و به من گفت: پسرم ، مي خواهي زخمت را خوب كنم؟ من گفتم: چرا نمي خواهم ، آقا. آن مرد نوراني مرهمي از جيبش درآورد و زخمم را دوباره بست و گفت: تا تو بيدار بشوي زحمت هم خوب خواهد شد...ياشار لحظه اي ساكت شد و باز گفت: مرد مهرباني بود صورتش اينقدر نوراني بود كه نگو. وقتي زخمم را بست ، به من گفت: نگاه كن ببين آن چيست ايستاده پشت سرت. من عقب برگشتم و ديدم چيزي نيست. اما وقتي به جلو هم نگاه كردم باز ديدم چيزي نيست. مرد رفته بود.ننه ي ياشار با چنان حيرتي پسرش را نگاه مي كرد و بي حركت نشسته بود كه ياشار اولش ترسيد ، بعد كه ننه اش به حرف آمد فهميد كه يخش خوب گرفته.ننه اش گفت: گفتي صورتش هم نوراني بود؟ياشار گفت: آره ، ننه. عين همان كه آن روز مي گفتي يك وقتي بخواب ننه بزرگ آمده بود و پاي چلاقش را خوب كرده بود. ببين زخم من هم ديگر درد نمي كند.ننه ي ياشار گريه اش گرفت. از شوق و شادي گريه مي كرد. پسرش را در آغوش كشيد و سر و رويش را بوسيد و گفت: تو نظر كرده ي امامها شده اي. از تو خوششان آمده. اگر دده ات بداند!.. گفتي انگشتت ديگر درد نمي كند؟ياشار گفت: عين اين يكي انگشتهام شده. از فردا باز مي توانم كار كنم.آنوقت زخمش را باز كرد و برگها و مرهم گياهي را برداشت زخمش را به ننه اش نشان داد. جاي زخم سفيد شده بود و هيچ چرك و كثافتي نداشت. زخم را دوباره بستند. ياشار پا شد لحاف و تشكش و متكايش را جمع كرد گذاشت به رخت چين و گفت: ننه ، هوا ديگر گرم شده. امشب پشت بام مي خوابم.ننه اش بهت زده نگاهش مي كرد. چيزي نگفت. ياشار گذاشت رفت به حياط كه دست و رويش را بشويد. كلثوم داشت توي اتاق دعا مي خواند ، شكر مي گزارد. ياشار تازه يادش آمد كه پرهاي طاووس را تو جنگل جا گذاشته.&lt;br /&gt;* مورچه سواره ها&lt;br /&gt;ياشار لب كرت ايستاده بود مي شاشيد كه چشمش افتاد به پاي گاو كه كنار ديوار افتاده بود. گربه ي سياهي هم روي ديوار نشسته بو مي كشيد. ياشار از پاي گاو چيزي نفهميد ، بعد يادش آمد كه ديشب اولدوز و عروسك چه به اوگفته بودند.ديشب وقتي از جنگل برمي گشتند ، اولدوز به او گفته بود: صبح كه ننه ات مي آيد خانه ي ما ، پاي گاو را مي فرستم پيش تو. خوب مواظبش باش.ياشار گفته بود: براي چه؟عروسك سخنگو جواب داده بود: اين ، از آن گاوهاي معمولي نبوده. پاش را نگه مي داريم ، به دردمان مي خورد. هر وقت مشكلي داشتيم مي توانيم ازش كمك بخواهيم.ياشار تو همين فكرها بود كه صداي جيغ و داد اولدوز بلند شد. وسط جيغ و دادش مي شد شنيد كه مي گفت: نكن مامان!.. غلط كردم!.. خاله پري كمكم كن!.. آخ مردم!..ياشار گيج و مبهوت لب كرت ايستاده بود و نمي دانست چكار بايد بكند. ناگهان دويد به طرف پاي گاو و برش داشت و يواشكي گفت: زن بابا دارد اولدوز را مي كشدش. حالا چكار كنيم؟صداي ضعيفي به گوش ياشار آمد: مرا بينداز پشت بام. مواظب گربه ي سياه هم باش.ياشار گربه ي سياه را زد و از خانه دور كرد. بعد پا را انداخت پشت بام. به صداي افتادن پا ، ننه اش از اتاق گفت: ياشار ، چي بود افتاد پشت بام؟ياشار گفت: چيزي نبود. پاي گاو را كه برايم آورده بودي انداختم پشت بام خشك بشود.ننه اش گفت: اولدوز داده. هيچ معلوم است پاي گاو مي خواهي چكار؟ياشار گفت: ننه ، باز مثل اينكه زن بابا دارد اولدوز را مي زند. بهتر نيست يك سري به آنها بزني؟ننه اش گفت: به ما مربوط نيست، پسر جان. هر كي صلاح كار خودش را بهتر مي داند.ياشار گفت: آخر ننه...ننه اش گفت: دست و روت را زود بشور بيا ناهار بخوريم.ياشار ديگر معطل نكرد. از پلكاني كه پشت بام مي خورد ، رفت بالا. پاي گاو گفت: ده بيست تا از مورچه سواره هام را فرستادم به حساب زن بابا برسند. مواظب گربه ي سياه باش. مي ترسم آخرش روزي مرا بقاپد ببرد.ياشار دور و برش را نگاه كرد ديد گربه ي سياه نوك پا نوك پا دارد جلو مي آيد. كلوخي دم دستش بود. برش داشت و پراند. گربه ي سياه خيز برداشت و فرار كرد.&lt;br /&gt;* فلفل چه مزه اي دارد؟ مورچه سواره ها به داد اولدوز مي رسند&lt;br /&gt;حالا براي اينكه ببينيم اولدوز چه اش بود ، كمي عقب برمي گرديم و پيش اولدوز و زن باباش مي رويم.خانه ي باباي اولدوز دو اتاق رو به قبله بود با دهليزي در وسط. يكي اتاق نشيمن بود كه صندوقخانه اي هم داشت و ديگري براي مهمان و اينها. اتاق پذيرايي بود. آشپزخانه ي كوچكي هم ته دهليز بود. طرف ديگر حياط مستراح بود و اتاق مانندي كف آن تنوري بود با سوراخي بالايش در سقف. پلكاني از كنار اتاق پذيرايي ، پشت بام مي خورد.آن روز وقتي ننه ي ياشار به خانه شان رفت، زن بابا نشسته بود توي آشپزخانه براي خودش خاگينه مي پخت. پري را گذاشته بود پشت در اتاق كه زاغ سياه اولدوز را چوب بزند. ته و توي كارش را دربياورد. زن بابا از همان صبح زود بويي برده بود و فكر كرده بود كه ميان اولدوز و عروسك حتماً سر و سرّي هست.پري بي سروصدا پشت در گوش ايستاده بود و از شكاف در اولدوز را مي پاييد. بابا هنوز از اداره اش برنگشته بود.اولدوز تا آنوقت فرصت نكرده بود با عروسك حرف بزند. بابا و زن بابا خيلي كوشيده بودند از او حرف بيرون بكشند اما نتوانسته بودند. اولدوز خود را به بيخبري زده بود. وقتي دلش قرص شد كه كسي نمي بيندش ، رفت سراغ عروسكش. گفت: زن بابا سراپا چشم و گوش شده. انگار بويي برده.عروسك سخنگو گفت: بهتر است چند روزي از هم دوري كنيم.اولدوز گفت: خاله پري بد نيست. اما امان از دست زن بابا! اگر بداند من عروسك سخنگو دارم ، يك دقيقه هم نمي تواند صبر كند. تنور را آتش مي كند و مي اندازدت توي آتش ، بسوزي خاكستر شوي.پري وسط صحبت پا شد رفت زن بابا را خبر كرد. زن بابا خاك انداز به دست آمد پشت در. صدايي نمي آمد ، از شكاف در اولدوز را ديد كه در صندوقخانه را كيپ كرد آمد نشست كنار ديوار و شروع كرد به شمردن انگشتهاش و بازي با آنها. زن بابا در را باز كرد و گفت: با كي داشتي حرف مي زدي؟.. زود بگو والا دستهات را با سوزن سوراخ سوراخ مي كنم!.. دختره ي بيحيا!..اولدوز دلش در سينه اش ريخت. خواست چيزي بگويد ،‌ زبانش به تته پته افتاد و من و من كرد. زن بابا سوزني از يخه اش كشيد و فرو كرد به دست اولدوز. اولدوز داد زد و گريه كرد. زن بابا باز فرو كرد. اولدوز دست و پا زد و خواست در برود كه پري گرفتش و نگهداشتش جلو روي زن بابا. زن بابا آن يكي دستش را هم سوزني فرو كرد و گفت: حالا ديگر نمي تواني دروغ سر هم كني. من بابات نيستم كه سرش شيره بمالي. بگو ببينم آن عروسك مسخره ات چه تخمي است؟ چه بارش است؟ مي گويي يا فلفل توي دهنت پر كنم؟اولدوز وسط گريه اش گفت: من چيزي نمي دانم مامان... آخر من چه مي دانم!..زن بابا رو كرد به پري و گفت: پري ، برو شيشه ي فلفل را زود بردار بيار. فلفل خوب مي تواند اين را سر حرف بياورد.پري دويد رفت شيشه ي فلفل را آورد. زن بابا مقداري فلفل كف دستش ريخت و خواست اولدوز را بگيرد كه از دستش در رفت و پناه برد به كنج ديوار. زن بابا به پري گفت: بيا دستهاش را بگير. من بايد امروز به او بفهمانم كه زن بابا يعني چه.پري و زن بابا اولدوز را به پشت خواباندند. زن بابا نشست روي پاهاش و پري بالاي سرش و دستهاي اولدوز را محكم گرفت. زن بابا دهن اولدوز را باز كرد و خواست فلفل بريزد كه اولدوز جيغش بلند شد صدايش را چنان سرش انداخته بود گريه مي كرد كه صدايش تا چند خانه آن طرفتر به گوش مي رسيد. اولدوز جيغ مي زد و مي گفت: غلط كردم!.. خاله پري كمكم كن!..پري چيزي نگفت. زن بابا گفت: تا حرف راست نگفته اي نمي تواني از دستم سالم در بروي.اولدوز گريه كنان گفت: من كه چيزي نمي دانم... ولم كنيد!.. آخ مردم!..و تقلا كرد كه خودش را رها كند. زن بابا فلفل را توي دهنش ريخت و گفت: حالا فلفل بخور ببين چه مزه اي دارد!اولدوز به سرفه افتاد و تف كرد به سر و صورت زن بابا. فلفل رفت تو چشمهاش. ناگهان پري جيغ زد و از جا جست. دست برد پشت گردنش. مورچه سواره اي با تمام قوتش گوشت گردنش را نيش مي زد. بعد مورچه ي ديگري ساق پاي زن بابا را گزيد. بعد مورچه ي ديگري بازوي پري را گزيد. بعد مورچه ي ديگري پشت زن بابا را. چنان شد كه هر دو دويدند به حياط. آخرش مورچه ها را با لنگه كفش زدند و له كردند. اما جاي نيششان چنان مي سوخت كه پري گريه اش گرفت. اولدوز وسط اتاق به رو افتاده بود ، با دو دستش دهنش را گرفته بود و زار مي زد.بوي سوختگي غذا از آشپزخانه مي آمد.&lt;br /&gt;* مهمانان زن بابا و پري&lt;br /&gt;تنگ غروب ، ياشار جاش را پشت بام انداخته بود و آمده بود نشسته بود لب بام ، پاهايش را آويزان كرده بود و نشستن خورشيد را تماشا مي كرد. آفتاب زردي ، رنگهاي تو در توي افق و ابرهاي شعله ور غروب هميشه برايش زيبا بود. هوا كه گرگ و ميش شد، ستارگان درآمدند. تك و توك ، اينجا و آنجا و رنگ پريده – كه يواش يواش پر نور مي شدند و مي درخشيدند. چشمك مي زدند.صداي پري او را از جا پراند. پري جلو پنجره ايستاده بود و به ننه اش مي گفت: كلثوم ، پاشو بيا خانه ي ما. از شوهرت نامه داري.چند دقيقه بعد ياشار و ننه اش پيش باباي اولدوز نشسته بودند و چشم به دهان او دوخته بودند. پري و زن بابا هم در اتاق بودند. اولدوز نبود.دده ي ياشار نامه هاش را به آدرس بابا مي فرستاد. در نامه نوشته بود كه كمي مريض است و ديگر نمي تواند كار كند، همين روزها برمي گردد پيش زن و بچه اش.آخرهاي نامه بود كه در زدند. چند تا مهمان آمدند. برادر و زن برادر زن بابا بودند با پسر كوچكشان بهرام. از راه دوري آمده بودند. از يك شهر ديگر. نشستند و صحبت گل انداخت. زن بابا كلثوم را نگهداشت كه شام درست كند.ياشار گاه مي رفت پيش ننه اش به آشپزخانه ، گاه مي آمد مي نشست پاي پنجره. اما هيچ حرفي براي گفتن نداشت. البته حرف خيلي داشت، اما گفتني نبود. دلش مي خواست كاريش نداشته باشند و او را بگذارند برود پيش اولدوز.وسط بگو بخند زن برادر رو كرد به زن بابا و گفت: ما آمديم تو و پري را ببريم. صبح حركت مي كنيم.زن بابا گفت: نامزد پري برگشته؟زن برادر گفت: آره. همين فردا عروسي راه مي افتد.آنوقت رو كرد به پري و تو صورتش خنديد.&lt;br /&gt;* آيا هرگز خواهد شد كسي بداند زن بابا چه بلايي سر اولدوز آورده؟&lt;br /&gt;شام كه خوردند زن بابا پا شد شروع كرد به جمع و جور كردن اسباب سفر و لباسهاش و چيزهاي ديگري كه لازمش بود. در صندوقخانه كه باز شد، چشم ياشار افتاد به اولدوز كه به پشت خوابيده بود و دهنش را با پارچه بسته بودند.ننه ي ياشار گفت: اين دختر چه اش است؟ شام هم كه چيزي نخورد.زن بابا گفت: مريض است. بهتر است چيزي نخورد.كلثوم گفت: چه اش است؟زن بابا گفت: دهنش تاول زده.كلثوم و زن بابا توي صندوقخانه حرف مي زدند. برادر زن بابا دم در صندوقخانه نشسته بود، حرفهاشان را شنيد و در را نيمه باز كرد و اولدوز را ديد و رو كرد به بابا، گفت: پس اين دختره را هنوز نگه داشته ايد، خيال مي كردم...بابا حرفش را بريد و گفت: آره ، هنوز پيش خودمان است.برادر نگاهي به زن خودش كرد و زن نگاهي به شوهرش و ديگر چيزي نگفتند.&lt;br /&gt;* كي از تاريكي مي ترسد؟ شب پشت بام چه جوري است؟&lt;br /&gt;شب ديروقت بود. كلثوم در آشپزخانه ظرف مي شست، ديگران گرم صحبت بودند كه بهرام به مادرش گفت: مامان ،‌ من شاش دارم.مادرش گفت: خودت برو ديگر ، مادر جان.بهرام گفت: نه من مي ترسم.زن بابا رو كرد به ياشار و گفت: پاشو پهلوي بهرام برو...ياشار خودش هم از خيلي وقت پيش شاش داشت اما يك جور تنبلي او را سر جاش چسبانده بود و نمي توانست پا شود برود بشاشد. دو تايي پا شدند رفتند بيرون. همينجوري كه لب كرت ايستاده بودند مي شاشيدند ،‌ بهرام گفت: تو هم مدرسه مي روي؟ من كلاس چهارم هستم.ياشار گفت: آره ،‌ من هم.باز سكوت شد. ياشار هيچ حال حرف زدن نداشت. بعد بهرام گفت: من شاگرد اول كلاسمان هستم. بابام گفته يك دوچرخه برايم مي خرد. تو چطور؟ياشار گفت: من نه...وقتي خواستند برگردند چشم بهرام به پله ها خورد. پرسيد: اين پله ها ديگر براي چيست؟ياشار گفت: پشت بام مي خورد. مي خواهي برويم بالا نگاه كنيم.بهرام گفت: من از تاريكي مي ترسم. برويم تو.ياشار گفت: اول من مي روم بالا. تو پشت سرم بيا.بهرام دو دل شد. گفت: تو از تاريكي نمي ترسي؟ياشار گفت: نه. من شبها تنهايي مي خوابم پشت بام و باكي هم ندارم.بهرام گفت: شب پشت بام چه جوري است؟ياشار گفت: اگر بيايي پشت بام، خودت مي بيني.ياشار اين را گفت و پا در پلكان گذاشت و چابك رفت بالا. بهرام كمي دو دل ايستاد و بعد يواش يواش بالا رفت. ياشار دستش را گرفت و برد وسط بام. توي آسمان يك وجب جاي خالي پيدا نبود. همه اش ستاره بود و ستاره بود. ميليونها ميليون ستاره.ياشار گفت: مي بيني؟ستاره اي بالاي سرشان افتاد و كمانه كشيد و پايين آمد. ستاره ي ديگري در دوردست داغون شد. چند تا سگ در سكوت شب عوعو كردند و دور شدند. پروانه اي داشت مي رفت طرف سر كوچه. شبكوري تندي از جلو روشان رد شد و پروانه را شكار كرد و در تاريكي گم شد. ستاره ي ديگري افتاد و خط روشني دنبال خودش كشيد. بوي طويله از چند خانه آن طرفتر مي آمد.ياشار « راه مكه» را بالاي سرشان نشان داد و گفت: اين روشنايي پهن را كه تو آسمان كشيده شده ، مي بيني؟بهرام گفت: آره.ياشار گفت: اين را بش مي گويند « راه مكه».بهرام گفت: ‌حاجي ها از همين راه به مكه مي روند؟ياشار خنديد و گفت: نه بابا. مردم بيسواد بش مي گويند راه مكه. اينها ستاره هاي ريز و درشتي اند كه پهلوي هم قرار گرفته اند. خيال نكني به هم چسبيده اند. خيلي هم فاصله دارند. از دور اين شكلي ديده مي شوند.بهرام گفت: پس چرا مردم بش مي گويند راه مكه؟ياشار گفت: معلوم است ديگر. آدمهاي قديمي كه از علم خبري نداشتند ، براي هر چه كه خودشان بلد نبودند افسانه درست مي كردند. اين هم يكي از آن افسانه هاست.بهرام با ترديد گفت: تو اين حرفها را از خودت در نمي آري؟ياشار گفت: اينها را از آموزگارمان ياد گرفته ام. مگر آموزگار شما برايتان از اين حرفها نمي گويد؟بهرام گفت: نه. ما فقط درسمان را مي خوانيم. ياشار گفت: مگر اين حرفها درس نيست؟ستاره ي درخشاني از يك گوشه ي آسمان بلند شده بود و به سرعت پيش مي آمد. بهرام بدون آن كه جواب ياشار را بدهد گفت: آن ستاره را نگاه كن. كجا دارد مي رود؟ياشار گفت: آن كه ستاره نيست. قمر مصنوعي است. از زمين به آسمان فرستاده اند.بهرام گفت: كجا دارد مي رود؟ياشار گفت: همين جوري دور زمين مي گردد.بهرام گفت: تو مرا دست انداخته اي. از خودت حرف در مي آري.ياشار گفت: از خودم حرف درمي آرم؟ آموزگارمان بم گفته. تو هم مي تواني از آموزگار خودتان بپرسي.بهرام گفت: آموزگار ما از اين جور چيزها نمي گويد.ياشار گفت: لابد بلد نيست بگويد.بهرام گفت: نه. آموزگار ما همه چيز بلد است. خودش مي گويد. تو دروغ مي گويي.بازار صحبت و بحث داشت گرم مي شد كه داد زن بابا تو حياط بلند شد: كجاييد ، بهرام؟بچه ها كمي از جا جستند. بهرام باز ياد تاريكي شب افتاد و خواست گريه كند كه ياشار دستش را گرفت و گفت: نترس پسر ، من پهلوت ايستاده ام.زن بابا صداي ياشار را شناخت و غريد: گوساله ، بچه را چرا بردي پشت بام؟و معطل نكرد و تندي رفت پشت بام. بهرام را از دست ياشار درآورد و گفت: برو گم شو!.. لات هرزه!..ياشار گفت: قحبه!..زن بابا از كوره در رفت. محكم زد تو صورت ياشار. بعد دست بهرام را گرفت رفتند پايين. ياشار لحظه اي ايستاد. آخرش بغضش تركيد و زد زير گريه. برگشت رفت پشت بام خودشان و به رو افتاد روي رختخوابش.* گربه ي سياه آخرش كار خودش را كرد&lt;br /&gt;ياشار صبح به سر و صداي مسافرها بيدار شد. آفتاب پشت بام پهن شده بود و گرماي خوشايندي داشت. ننه اش چمدان زن بابا را روي دوش گرفته بود و آخر از همه از در بيرون رفت. هر دو خانه خلوت شد. ياشار دهن دره اي كرد و پا شد از پلكان رفت پيش اولدوز. اولدوز پارچه ي جلو دهنش را باز كرده بود ،‌ داشت گوشه و كنار صندوقخانه را مي گشت. ياشار صداش زد: دنبال چي مي گردي اولدوز؟اولدوز سرش را بلند كرد و گفت: تويي ياشار؟ياشار گفت: آره. چه بلايي سر عروسك آمده؟اولدوز گفت: نمي دانم. پيداش نيست.اولدوز سرگذشت ديروزش را در چند كلمه به ياشار گفت. ياشار هم احوال پاي گاو و مورچه هاش را گفت. آنوقت هر دو شروع كردند تمام سوراخ سنبه ها را گشتن. خبري نبود. ياشار گفت: نكند زن بابا ازمان ربوده باشد!اولدوز گفت: چكار مي توانيم بكنيم؟ياشار گفت: مورچه ها مي توانند پيدايش كنند. اگر زير زمين هم باشد ، باز مي توانند نقب بزنند بروند سراغش.اولدوز گفت: پس برو پاي گاو را بردار بيار.ياشار تندي رفت. پشت بام گربه ي سياه را ديد كه يك چيزي به دندان گرفته با عجله دور مي شود. ياشار آمد پايين و رفت سراغ لانه ي سگ كه در گوشه ي حياط بود و پاي گاو را آنجا قايم كرده بود. لانه خالي بود. باعجله آمد پشت بام. اما از گربه ي سياه هم خبري نبود. باز آمد پايين. باز رفت پشت بام. همين جور كارهاي بيهوده اي مي كرد و هيچ نمي دانست چكار بايد بكند. آخرش به صداي ننه اش به خود آمد. ننه اش داشت لب كرت دست و روي اولدوز را مي شست. ياشار هم رفت پيش آنها. ننه اش گفت: ياشار ، اگر انگشتت ديگر درد نمي كند ، بهتر است سر كار بروي.ياشار گفت: ننه ، تو نمي روي رختشوري؟كلثوم گفت: باباي اولدوز گفته من خانه بمانم مواظب اولدوز باشم. ناهار هم برايش درست خواهم كرد.ياشار گفت: دده امروز مي آيد؟ننه اش گفت: اگر آمد ، به تو خبر مي دهم.&lt;br /&gt;* عروسكي همقد اولدوز. آواز بچه هاي قاليباف&lt;br /&gt;دو سه روز بعد دده ي ياشار آمد. چنان مريض بود كه صبح تا شام مي خوابيد و زار مي زد. كلثوم و ياشار برايش دكتر آوردند ، دوا خريدند. ننه ي ياشار ديگر نمي توانست دنبال كار برود. در خانه مي ماند و از شوهرش و اولدوز مراقبت مي كرد. گاهي هم روشور درست مي كرد كه زنهاي همسايه مي آمدند ازش مي خريدند يا خودش مي برد سر حمامها مي فروخت.ياشار قاليبافي مي كرد. خرج خانه بيشتر پاي او بود. وقت بيكاري را هم هميشه با اولدوز مي گذراند. چند روزي حسرت عروسك سخنگو را خوردند و به جستجوهاي بيهوده پرداختند. آخرش قرار گذاشتند عروسك ديگري درست كنند و زود هم شروع به كار كردند.اولدوز سوزن نخ كردن و برش و دوخت را از ننه ي ياشار ياد گرفت. از اينجا و آنجا تكه پارچه هاي جور واجوري گير آوردند و مشغول كار شدند. ياشار خرده ريز پشم و اينها را از كارخانه مي آورد كه توي دستها و پاهاي عروسك بتپانند. مي خواستند عروسك را همقد اولدوز درست كنند. قرار گذاشتند كه صورتش را هم ياشار نقاشي كند. اعضاي عروسك را يك يك درست مي كردند و كنار مي گذاشتند كه بعد به هم بچسبانند. براي درست كردن سرش از يك توپ پلاستيكي كهنه استفاده كردند. روي توپ را با پارچه ي سفيدي پوشاندند و ياشار يك روز جمعه تا عصر نشست و چشمها و دهان و ديگر جاهاش را نقاشي كرد.بيست روز بعد عروسك سر پا ايستاده بود همقد اولدوز اما لب و لوچه اش آويزان ، اخمو. نمي خنديد. خوشحال نبود. بچه ها نشستند فكرهايشان را روي هم ريختند كه ببينند عروسكشان چه اش است، چرا اخم كرده نمي خندد. آخرش فهميدند كه عروسكشان لباس مي خواهد.تهيه ي لباس براي چنين عروسك گنده اي كار آساني نبود. پارچه زياد لازم داشت. تازه برش و دوخت لباس هم خود كار سخت ديگري بود. دو سه روزي به اين ترتيب گذشت و بچه ها چيزي به عقلشان نرسيد.ياشار سر هفته مزدش را مي آورد مي داد به ننه اش و دهشاهي يك قران از او روزانه مي گرفت. روزي به اولدوز گفت: من پولم را جمع مي كنم و براي عروسك لباس مي خرم.اما وقتي حساب كردند ديدند با اين پولها ماهها بعد هم نمي شود براي عروسك گنده لباس خريد. چند روزي هم به اين ترتيب گذشت. عروسك گنده همچنان لخت و اخمو سر پا ايستاده بود. بچه ها هر چه باش حرف مي زدند جواب نمي داد.يك روز ياشار همچنان كه پشت دار قالي نشسته بود دفه مي زد فكري به خاطرش رسيد. او فكر كرده بود كه عروسك همقد اولدوز است و بنابراين مي شود از لباسهاي اولدوز تن عروسك هم كرد. از اين فكر چنان خوشحال شد كه شروع كرد به آواز خواندن. از شعرهاي قاليبافان مي خواند. بعد دفه را زمين گذاشت و كارد را برداشت. همراه ضربه هاي كارد آواز مي خواند و خوشحالي مي كرد. چند لحظه بعد بچه هاي ديگر هم با او دم گرفتند و فضاي نيمه تاريك و گرد گرفته ي كارخانه پر شد از آواز بچه هاي قاليباف:رفتم نبات بخرمتو استكان بندازمدر جيبم دهشاهي هم نداشتمپس شروع به ادا و اطوار كردم*دكاندار سنگ يك چاركي را برش داشتو زد سرم را شكافتخون سرم بند نمي آمدپس برادرم را صدا زدم*&lt;br /&gt;* اصل شعر تركي اين است:گئتديم نابات آلماغاايستكانا سالماغاجيبيمده اون شاهيم يوخباشلاديم قير جانماغا*قاپدي چره ك داشينيياردي منيم باشيميباشيمين قاني دورمورسسله ديم قارداشيمي* بازگشت زن بابا&lt;br /&gt;عصر كه ياشار به خانه برگشت، ننه اش گفت كه زن بابا با برادرش برگشته. ياشار رنگش پريد و براي اين كه ننه اش چيزي نفهمد دويد رفت به كوچه. آن شب نتوانست اولدوز را ببيند. شب پشت بام خوابيد. ننه اش مي خوابيد در اتاق پيش شوهرش كه مريض افتاده بود. نصف شب ياشار بيدار شد ديد يك چيزي وسط كرت همسايه شان دود مي كند و مي سوزد ، زن بابا هم پيت نفت به دست ايستاده كنار آتش. ياشار مدتي با كمي نگراني نگاه كرد ، بعد گرفت خوابيد. صبح هم پا شد رفت دنبال كار.&lt;br /&gt;* آه ، عروسك گنده! چرا ترا آتش زدند و هيچ نگفتند كه بچه ها ترا با هزار آرزو درست كرده بودند؟&lt;br /&gt;حالا كمي عقب برگرديم و ببينيم وقتي زن بابا برگشت چه بر سر اولدوز و عروسك گنده آمد. اولدوز هميشه وقتي با عروسك كاري نداشت ، آن را مي برد در صندوقخانه پشت رختخوابها قايم مي كرد. بنابراين وقتي زن بابا ناگهان سر رسيد چيزي نديد. فقط ديد كه اولدوز لب كرت نشسته انگشتهاش را مي شمارد و كلثوم هم حياط را جارو مي كند. بابا در اتاق شلوارش را اتو مي كرد. برادر زن بابا همان عصر برگشت. اما پيش از رفتن كمي با بابا حرف زد. اولدوز كم و بيش فهميد كه درباره ي او حرف مي زنند. گويا زن بابا پيش پدر و برادرش از دست اولدوز گله و شكايت كرده بود. شب ، وقت خوابيدن پيشآمد بدي شد: زن بابا وقتي رختخواب خودش را بر مي داشت ، ديد چيز گنده و بدتركيبي پشت رختخوابها افتاده. به زودي داد و بيداد راه افتاد و معلوم شد كه آن چيز گنده و بدتركيب عروسك اولدوز است. عروسكي است كه خودش درست كرده. زن بابا عروسك گنده را از پنجره انداخت وسط كرت و سر اولدوز داد زد: رو تخت مرده شور خانه بيفتي با اين عروسك درست كردنت!.. مرا ترساندي. به تو نشان مي دهم كه چه جوري با من لج مي كني. خودم را تازه از شر آن يكي عروسكت خلاص كرده ام. تو مي خواهي باز پاي « از ما بهتران» را توي خانه باز كني، ها؟بابا مات و معطل مانده بود. فكري بود كه عروسك به اين گندگي از كجا آمده ، هيچ باورش نمي شد كه اولدوز درستش كرده باشد. گفت: دختر، اين را كي درست كردي من خبر نشدم؟اولدوز دهنش براي حرف زدن باز نمي شد. زن بابا گفت: برو دعا كن كه با اين وضع نمي خواهم خودم را عصباني كنم والا چنان كتكت مي زدم كه خودت از اين خانه فرار مي كردي.بابا به زنش گفت: آره ، تو نبايد خونت را كثيف كني. براي بچه ات ضرر دارد.زن بابا شوهرش را نشان داد و گفت: من به حرف اين ، ترا تو خانه نگه مي دارم. پدر و برادرم مرا براي كلفتي تو كه به اين خانه نفرستاده اند.بابا گفت: بس است ديگر زن. هر چه باشد بچه است. نمي فهمد.زن بابا گفت: هر چه مي خواهد باشد. وقتي من نمي توانم خود اين را تحمل كنم، اين چرا مي نشيند براي اذيت من عروسك درست مي كند؟ناگهان اولدوز زد به گريه و وسط هق هق گريه اش بلند بلند گفت: من... من... عروسك سخنگوم... را... را مي ... مي خواهم!..زن بابا تا نام عروسك سخنگو را شنيد عصباني تر شد و موهاي اولدوز را چنگ زد و توپيد: ديگر حق نداري اسم آن كثافت را پيش من بياري. فهميدي؟ من نمي خواهم بچه م تو شكمم يك چيزيش بشود. اين جور چيزها آمد نيامد دارند ، پاي « از ما بهتران» را تو خانه باز مي كنند. فهميدي يا بايد با مشت و دگنك تو سرت فرو كنم؟ناگهان اولدوز خودش را از دست زن بابا خلاص كرد و خيز برداشت طرف در كه برود عروسك گنده اش را بردارد – كه دمرو افتاده بود وسط كرت. زن بابا مجالش نداد كه از آستانه آن طرفتر برود.چند دقيقه بعد اولدوز تو صندوقخانه كز كرده بود هق هق مي كرد و در بسته بود. زن بابا پيت نفت به دست وسط كرت سوختن و دود كردن عروسك گنده را تماشا مي كرد. بابا هنوز فكري بود كه ببيني عروسك به اين گندگي از كجا به اين خانه راه پيدا كرده بود.&lt;br /&gt;* در تنهايي و غصه. اميد شب چله&lt;br /&gt;روزها پي در پي مي گذشت. دده ي ياشار تمام تابستان مريض افتاده بود و دوا مي خورد. بچه ها خيلي كم همديگر را مي ديدند. در تنهايي غم عروسكهايشان را مي خوردند. مخصوصاً غم عروسك سخنگو را. اولدوز اجازه نداشت پيش زن بابا نام عروسك را بر زبان بياورد. اما مگر مي شد او به فكر عروسك سخنگويش نباشد؟ مگر مي شد آن شب شگفت را فراموش كند؟ آن شب جنگل را ، آن جنگل پر از اسرار را. مگر مي شد به فكر شب چله نباشد؟ شب چله تمام عروسكها باز در جنگل جمع مي شدند اما ديگر اولدوز و ياشار عروسكي نداشتند كه آنها را به جنگل ببرد.آه ، اي عروسك سخنگو!تو با عمر كوتاه خود چنان در دل بچه ها اثر كردي كه آنها تا عمر دارند فراموشت نخواهند كرد.روزها و هفته ها و ماهها گذشت. اولدوز به اميد شب چله دقيقه شماري مي كرد. يقين داشت كه تا آن شب عروسك سخنگو هر طوري شده خودش را به او مي رساند.زن بابا شكمش جلو آمده بود. به بچه ي آينده اش خيلي مي باليد. اولدوز را به هر كار كوچكي سرزنش مي كرد.&lt;br /&gt;* اميدواري بيهوده. همه ي شاديها چه شدند؟&lt;br /&gt;يك روز بابا سيمكش آورد ، خانه سيمكشي شد. بابا يك راديو هم خريد. از آن پس چراغ برق در خانه روشن مي شد و صداي راديو همه جا را پر مي كرد.اميدواري به شب چله هم اميدواري بيهوده اي بود. انگار عروسك سخنگو براي هميشه گم و گور شده بود. بعد از شب چله اولدوز پاك درمانده شد. همه ي شاديها و گفتگوها و بلبل زبانيهايش را فراموش كرد. شد يك بچه ي بي زبان و خاموش و گوشه گير.ياشار به مدرسه مي رفت. بچه ها خيلي خيلي كم يكديگر را مي ديدند. بخصوص كه زن بابا ياشار را به خانه شان راه نمي داد. مي گفت: اين پسره ي لات هرزه اخلاق دختره را بدتر مي كند.&lt;br /&gt;* قصه ي ما به سر نمي رسد. اولدوز و كلاغهالابد منتظريد ببينيد آخرش كار عروسك و بچه ها كجا كشيد ...اگر قضيه ي « كلاغها» پيش نمي آمد ، شايد اولدوز غصه مرگ مي شد و از دست مي رفت. اما پيدا شدن « ننه كلاغه» و دوستي بچه ها با « كلاغها» كارها را يكسر عوض كرد. اولدوز و ياشار دوباره سر شوق آمدند و چنان سخت كوشيدند كه توانستند به « شهر كلاغها» راه پيدا كنند.همانطور كه خوانده ايد و مي دانيد ، قضيه ي « كلاغها» خود قصه ي ديگري است كه در كتاب « اولدوز و كلاغها» نوشته شده است. قصه ي «عروسك سخنگو» همين جا تمام شد.* نويسنده ي اين كتاب مي گويد:&lt;br /&gt;من سالها بعد از گم شدن عروسك سخنگو با اولدوز آشنا و دوست شدم چنان كه خود اولدوز در مقدمه ي كتاب « اولدوز و كلاغها» نوشته است. من در ده ننه ي اولدوز با او آشنا شدم. آنوقتها اولدوز دوازده سيزده ساله بود. من هم در همان ده معلم بودم. آخرش من و شاگردانم توانستيم عروسك سخنگوي اولدوز را پيدا كنيم. اين احوال ، خود قصه ي ديگري است كه آن را در كتاب « كلاغها ، عروسكها و آدمها» خواهم نوشت. از همين حالا منتظر چاپ اين قصه باشيد&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12744160-111652613419386536?l=samadbehrang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samadbehrang.blogspot.com/feeds/111652613419386536/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12744160&amp;postID=111652613419386536' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111652613419386536'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111652613419386536'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samadbehrang.blogspot.com/2005/05/blog-post_19.html' title='اولدوز و عروسك سخنگو'/><author><name>Samad Behrangi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='11' src='http://www.blogigo.com/img/usr/2235/Data01.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12744160.post-111625504898974779</id><published>2005-05-16T07:46:00.000-07:00</published><updated>2005-05-16T07:54:48.730-07:00</updated><title type='text'>قصه ي آه</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc0000;"&gt;قصه ي آه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يكي بود، يكي نبود. تاجري بود، سه تا دختر داشت. روزي مي خواست براي خريد و فروش به شهر ديگري برود، به دخترهايش گفت: هر چه دلتان مي خواهد بگوييد برايتان بخرم.يكي گفت: پيراهن.يكي گفت: جوراب.دختر كوچكتر هم گفت: گل مي خواهم به موي سرم بزنم.تاجر رفت خريد و فروشش را كرد، پيراهن و جوراب را خريد اما گل يادش رفت. آمد به خانه. توي خانه نشسته بودند كه يك دفعه يادش افتاد و آه كشيد. در اين موقع در خانه را زدند. تاجر پا شد رفت ديد كسي ايستاده دم در، يك قوطي هم دستش. تاجر گفت: تو كيستي؟آن يك نفر گفت: من آه هستم. گل آوردم براي موهاي دختر كوچكترت.تاجر خوشحال شد و گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است. زد به موهايش.سه روز بعد در خانه را زدند، آه آمده بود. گفت: آمده ام صاحب گل را ببرم.تاجر رفت توي فكر كه چكار بكند چكار نكند. عاقبت گفت: پدرت خوب، مادرت خوب، بيا از اين كار بگذر.آه گفت: ممكن نيست، بايد دختر را ببرم.آخرش تاجر دختر كوچكترش را سپرد به دست آه و برگشت.آه چشم هاي دختر را بست و سوار ترك اسبش كرد و راه افتاد.دختر وقتي چشم باز كرد، باغي ديد خيلي خيلي بزرگ و زيبا. از لاي هر گل و بوته آوازي مي آمد. آه گفت: اينجا خانه ي تست.چند روزي گذشت. دختر فقط خودش را مي ديد و آه را. مي خورد و مي خوابيد و گردش مي كرد اما هميشه تنها بود. روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد. آه كشيد. آه آمد. گفت چرا آه كشيدي؟دختر گفت: دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.آه گفت: فردا مي برمت پيش آنها.فردا آه چشمهاي دختر را بست و به ترك اسبش گرفت و برد به خانه ي تاجر، دم در به زمين گذاشت چشمهايش را باز كرد و گفت: فردا مي آيم مي برمت.دختر تو رفت. با همه روبوسي كرد و نشستند به صحبت كردن و درد دل كردن. دختر گفت: توي باغ تنها هستم. يك نوكر هم دارم كه هر كاري بهش بگويم مي كند. خورد و خوراك هم فراوان است.خاله ي دختر هم پيش آنها بود، گفت: دخترم، اينطورها هم نبايد باشد، زير كاسه نيم كاسه اي هست. تو حتماً شوهري داري. بايد ته و توي كار را دربياوري. حالا بگو ببينم شب كه مي خواهي بخوابي چي بهت مي دهند كه بخوري؟دختر گفت: يك استكان چايي.خاله گفت: يك شب چايي را نخور و انگشتت را ببر و نمك روش بريز كه خوابت نبرد، آنوقت ببين چي پيش مي آيد.دختر گفت: خوب.فردا آه آمد و دختر را دوباره به باغ برد. شب شد. آه چايي آورد. دختر پنهاني چايي را ريخت به زير فرش. انگشتش را بريد و نمك روش ريخت و خود را به خواب زد. نصفه هاي شب صداي پا شنيد. زيرچشمي نگاه كرد. آه را ديد كه فانوس به دست گرفته، پشت سرش هم پسر جوان و زيبايي مثل ماه به طرف او مي آيند.پسر جوان از آه پرسيد: خانم حالش خوب بود؟آه گفت: بلي آقا.جوان پرسيد: چايش را خورده؟آه گفت: بلي آقا. و رفت.جوان لباس هايش را كند و خواست پهلوي دختر بخوابد كه دختر پاشد نشست و گفت: تو كيستي؟جوان گفت: نترس من صاحب توام.دختر گفت: پس چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟جوان گفت: آدميزاد شير خام خورده، وفا ندارد. فكر مي كردم كه من را نبيني بهتر است. اما حالا كه سرم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.صبح نوكر آمد آقايش را بيدار كند. جوان گفت: بگو باغ سرخ را مرتب بكنند مي آييم صبحانه بخوريم.نوكر رفت. بعد جوان و دختر پا شدند رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه دو چشم مي خواست فقط براي تماشا. همه جا گل و شكوفه بود. از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود. خواست گلي بچيند اما دستش كوتاه بود، نرسيد. جوان دست دراز كرد كه براي دختر گل بچيند. دختر نگاه كرد ديد پر كوچكي به زير بغل مردش چسبيده است. دست دراز كرد و پر را گرفت كشيد. پر كنده شد اما هوا ناگهان ابري شد و دختر بي هوش به زمين افتاد و وقتي چشم باز كرد كسي را نديد. جوان دراز كشيده مرده بود. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: يك دست لباس سياه براي من بياور.دختر سراپا لباس سياه پوشيد و نشست بالاي سر جوان و بنا كرد به قرآن خواندن و اشك ريختن. عاقبت ديد كاري ساخته نشد. به آه گفت: من را ببر توي بازار بفروش.آه او را برد به كنيزي فروخت. دختر يكي دو روز در خانه ي تازه زندگي كرد اما مي ديد كه همه توي خانه سياه پوشيده اند و همه غمگين هستند. عاقبت از يكي از كنيزها پرسيد: چرا توي اين خانه همه لباس سياه پوشيده اند؟ كنيز گفت: از وقتي پسر جوان و يكي يكدانه ي خانم گم شده، ما لباس سياه مي پوشيم.دختر هيچ شبي خوابش نمي برد. هميشه تو فكر شوهرش بود كه ببيند علاج دردش چيست، شبي باز بيدار مانده بود كه ديد دايه ي پسر خانم فانوسي برداشت و بيرون رفت. دختر پا شد و دنبالش راه افتاد. دايه از چند حياط گذشت و به حوضي رسيد. زيرآب حوض را باز كرد. حوض خالي شد. تخته سنگي ديده شد. دايه تخته سنگ را برداشت و از پلكان پايين رفت و به زيرزميني رسيد. دختر هم كه دنبال دايه تا زيرزمين آمده بود، پسر جواني را ديد كه به چهارميخ كشيده شده بود.دايه به پسر گفت: فكرهايت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟پسر گفت: نه.دايه دوباره گفت، پسر باز گفت نه. سه دفعه دايه گفت كه قبول مي كني يا نه. پسر گفت نه. عاقبت دايه عصباني شد و با شلاق زد خون سر و صورت پسر را قاتي هم كرد.دايه يك دوري پلو آورده بود. آن را هم زوركي به پسر خوراند و خواست بيرون برود. دختر پيش از او بيرون آمد ورفت دراز كشيد خودش را به خواب زد.دايه صبح پا شد رفت حمام. دختر به يكي از كنيزها گفت: امشب خوابي ديدم، مي ترسم خانم از خوشحالي سكته بكند والا مي رفتم بهش مي گفتم.حرف دختر دهان به دهان گشت تا به گوش خانم رسيد. خانم دختر را صدا كرد كه بايد بيايي خوابت را بگويي. دختر رفت پيش خانم و گفت: خانم پشت سر من بيا تا خوابم را بگويم.از يك يك حياط ها گذشتند. دختر گفت: خانم عين همان حياط هايي است كه توي خواب ديدم. در هم همان در است. اين هم حوض. حالا بفرماييد زيرآب را باز كنند تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.چه دردسر بدهم. رفتند رسيدند به زيرزمين. پسر صداي پا شنيد داد زد: حرامزاده، شب آمدنت بس نبود كه روز روشن هم مي آيي؟خانم صداي پسرش را شناخت و دويد رفت او را بيدار كرد و بغلش كرد. دختر گفت: خانم، همان پسري است كه توي خواب ديدم.پسر را از زيرزمين درآوردند. شستند تميز كردند و حكيم آوردند زخم هايش را مرهم گذاشتند. بعد پسر سرگذشت خودش را گفت كه چطور دايه او را برده بود زنداني كرده بود. در اين موقع در زدند. خانم فهميد كه دايه است. گفت: باز كنيد.دايه چند دفعه در زد، آنوقت كنيزها رفتند باز كردند. پاي دايه كه به حياط رسيد، تمام نوكرها و كلفت ها را به دم فحش و بد و بيراه گرفت كه كدام گوري بوديد نمي آمديد در را باز كنيد، چند ساعت است كه در مي زنم.يك دفعه چشم دايه به پسر افتاد و رنگش مثل گچ سفيد شد. خانم امر كرد دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت: مي خواهم زن پسر من بشوي.دختر گفت: من نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد بعد.دختر فهميده بود كه دواي دردش اينجا نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: من را ببر بالاي سرش. دختر باز مدت زيادي بالاي سر جوان نشست و قرآن خواند و گريه كرد. عاقبت به آه گفت: مرا ببر بفروش.آه او را دوباره فروخت. اين دفعه هم خانه ي صاحبش ماتم زده بود. پرسيد چه خبر است. گفتند: سال ها پيش خانم يك بچه اژدها زاييده. انداخته توي زيرزمين. اژدها روز به روز گنده تر مي شود اما خانم نه دلش مي خواهد او را بكشد و نه مي تواند آشكار كند و به همه بگويد كه اژدها بچه اش است.روزي دختر به خانم گفت: خانم، چه خوب مي شد اگر مرا مي انداختيد جلو اژدها كه بخوردم.خانم گفت: دختر مگر عقل از سرت پريده.دختر آنقدر گفت كه خانم ناچار قبول كرد. دختر گفت: مرا بگذاريد توي يك كيسه چرمي و دهانش را ببنديد و بيندازيد جلو اژدها.همين طور كردند و دختر را انداختند جلو اژدها. اژدها نگاهي به كيسه كرد و گفت: دختر، از جلدت بيا بيرون بخورمت.دختر گفت: چرا تو درنيايي من در بيايم؟ بهتر است اول خودت از جلدت بيرون بيايي.هر چه اژدها گفت دختر قبول نكرد. عاقبت اژدها مجبور شد از جلدش در بيايد. پسري بود مثل ماه. آنوقت دختر هم از كيسه بيرون آمد و دوتايي نشستند به صحبت كردن.از اين طرف، مدتي گذشت. خانم به كنيزهايش گفت: حالا برويد ببينيد به سر دختر بيچاره چه آمد.كنيزها آمدند از سوراخ نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود. دختر با پسري مثل ماه نشسته صحبت مي كند. مژده به خانم آوردند خانم شاد شد. آنوقت پسر و دختر را آوردند پهلوي خانم. خانم گفت: بهتر است شما دو تا زن و شوهر بشويد.دختر گفت: بايد بگذاريد عده ي من سر بيايد، بعد عروسي كنيم.دختر فهميده بود كه دواي درش در اينجا هم نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟آه گفت: همان طوري كه ديده بودي خوابيده.دختر باز با آه رفت و نشست بالاي سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه كرد. آخر سر گفت: آه، مرا ببر بفروش.اين دفعه مرد ديگري او را خريد به خانه اش برد. كنيزهاي خانه گفتند. رسم اين خانه اين است كه كنيز تازه وارد، شب اول زير پاي آقا و خانم مي خوابد.دختر گفت: باشد.نصفه هاي شب دختر بيدار شد خانم را ديد كه پاشد رفت شمشيري آورد و سر آقا را گوش تا گوش بريد و خشك كرد و گذاشت توي تاقچه. بعد هفت قلم آرايش كرد و لباس پوشيد و بيرون رفت. نوكر يك جفت اسب دم در نگاه داشته بود. دو تايي سوار اسب شدند و رفتند. دختر افتاد دنبال آنها. دري را زدند و تو رفتند. چهل حرامي دورادور نشسته بودند. چهل حرامي باشي گفت: چرا دير كردي؟ زن گفت: چكار كنم. پدر سگ خوابش نمي برد. بكشيدش خلاص بشوم.بعد زدند و رقصيدند و شادي كردند تا صبح نزديك شد. دختر پيش از خانم به خانه آمد و دراز كشيد و خود را به خواب زد. زن آمد توي قوطي كوچكي يك پر و مقداري روغن آورد. روغن را با پر به سر و گردن شوهرش ماليد و سرش را به گردنش چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد گفت: زن كجا رفته بودي بدنت سرد است؟زن گفت: رودل كرده ام. تو كه از حال من خبر نداري.فردا شب موقع خواب، دختر گفت: من باز هم زير پاي آقا و خانم مي خوابم.نصف شبي زن مثل ديشب سر شوهرش را بريد و گذاشت رفت. بعد از رفتن او دختر پاشد سر مرد را چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد زنش را نديد. دختر گفت: من مي دانم زنت كجاست پاشو برويم نشانت بدهم.پاشدند رفتند به همان جاي ديشبي. مرد ديد كه چهل حرامي دورادور نشسته اند و زنش مي زند و مي رقصد. خواست تو برود، ديد زورش به آنها نمي رسد. رفت به طويله اسب ها را قاتي هم كرد و سر و صدا راه انداخت خودش هم ايستاد دم در. هر كس كه از اتاق بيرون مي آمد سرش را با شمشير مي زد. عاقبت همه را كشت غير از زنش و چهل حرامي باشي كه توي اتاق مانده بودند. آنوقت رفت تو. شمشيرش را كشيده آنها را هم كشت. بعد دست دختر را گرفت و به خانه آمدند. در خانه به دختر گفت: بيا زن من شو تمام مال و ثروت من مال تو باشد.دختر گفت: نه، من بايد بروم. پر و قوطي را به من بده، بروم.تاجر قوطي روغن را به دختر داد. دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟آه گفت: همانطوري كه ديده بودي مثل سنگ افتاده خوابيده.دختر گفت: من را ببر بالاي سرش.آه دختر را برد به باغ، بالاي سر شوهرش. دختر قوطي را درآورد و كمي روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه كرد و پاشد نشست.درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.پسر دختر را بغل كرد و بوسيد.سيز ساغ من سلامت.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12744160-111625504898974779?l=samadbehrang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samadbehrang.blogspot.com/feeds/111625504898974779/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12744160&amp;postID=111625504898974779' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111625504898974779'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111625504898974779'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samadbehrang.blogspot.com/2005/05/blog-post_16.html' title='قصه ي آه'/><author><name>Samad Behrangi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='11' src='http://www.blogigo.com/img/usr/2235/Data01.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12744160.post-111565402751205796</id><published>2005-05-09T08:47:00.000-07:00</published><updated>2005-05-09T08:53:47.530-07:00</updated><title type='text'>ماهي سياه کوچولو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;i style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;&lt;b&gt;ماهي سياه کوچولو&lt;/b&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; &lt;p&gt;شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش  جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:&lt;br /&gt;«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.&lt;br /&gt;خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!&lt;br /&gt;مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.&lt;br /&gt;چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!&lt;br /&gt;يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و  گفت:&lt;br /&gt;«مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».&lt;br /&gt;مادر خواب آلود گفت:« بچه  جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟  »&lt;br /&gt;ماهي کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا  بروم.»&lt;br /&gt;مادرش گفت :« حتما بايد بروي؟»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد  بروم.»&lt;br /&gt;مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»&lt;br /&gt;ماهي سياه کوچولو گفت:« مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.»&lt;br /&gt;مادر خنديد و گفت:« من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد.»&lt;br /&gt;ماهي سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... »&lt;br /&gt;مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم  گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»&lt;br /&gt;ماهي سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟.....»&lt;br /&gt;وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم...»&lt;br /&gt;در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»&lt;br /&gt;مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»&lt;br /&gt;همسايه گفت :« چطور مگر؟»&lt;br /&gt;مادر ماهي گفت:« ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!»&lt;br /&gt;همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي  و ما را خبر نکرده اي؟»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو گفت :« خانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم.»&lt;br /&gt;همسايه گفت:«  وا ! ... چه حرف ها!»&lt;br /&gt;مادرش گفت :« من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو گفت:« هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و  مي فهمم، چشم دارم و مي بينم.»&lt;br /&gt;همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن  حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»&lt;br /&gt;مادر گفت:« آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي  شد. بگويم خدا چکارش کند!»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من  بود.»&lt;br /&gt;مادرش گفت:« رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو  گفت:« من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب  کرديد.»&lt;br /&gt;همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو گفت:« شما  خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»&lt;br /&gt;مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته  اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد  ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم.»&lt;br /&gt;چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:« خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»&lt;br /&gt;ديگري گفت:« فقط يک  گوشمالي کوچولو مي خواهد!»&lt;br /&gt;مادر ماهي سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام  نزنيد!»&lt;br /&gt;يکي ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت  نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني.»&lt;br /&gt;همسايه گفت:« من که خجالت مي کشم در همسايگي  شما زندگي کنم.»&lt;br /&gt;ديگري گفت:« تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش  حلزون پيره.»&lt;br /&gt;ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:« واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو گفت:« مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي  درمانده گريه کن.»&lt;br /&gt;يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم  وجبي!»&lt;br /&gt;دومي گفت:« اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!»&lt;br /&gt;سومي  گفت:« اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!»&lt;br /&gt;چهارمي گفت:« مگر اينجا چه عيبي  دارد؟»&lt;br /&gt;پنجمي گفت:« دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»&lt;br /&gt;ششمي  گفت:« اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي  فهميده يي هستي.»&lt;br /&gt;هفتمي گفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم.....»&lt;br /&gt;مادرش  گفت:« به من رحم کن، نرو!.....نرو!»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»&lt;br /&gt;دوستانتش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»&lt;br /&gt;ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم.»&lt;br /&gt;يکي از کفچه ماهي ها گفت:« ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي  کنيم.»&lt;br /&gt;ديگري گفت:« داراي اصل و نسب.»&lt;br /&gt;ديگري گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنيا  پيدا نمي شود.»&lt;br /&gt;ديگري گفت:« مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم.»&lt;br /&gt;ماهي گفت:«  من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين  حرفها را از روي ناداني مي زنيد.»&lt;br /&gt;کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:« يعني ما  نادانيم؟»&lt;br /&gt;ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست.»&lt;br /&gt;کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد  ، از در ديگري در آمدند و گفتند:&lt;br /&gt;« اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!»&lt;br /&gt;ماهي گفت:« شما  که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»&lt;br /&gt;کفچه ماهي  ها گفتند:« مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»&lt;br /&gt;ماهي گفت:« دست کم بايد  فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست.»&lt;br /&gt;کفچه  ماهي ها گفتند:« خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم!  هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»&lt;br /&gt;ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:« حالا مادرتان کجاست؟»&lt;br /&gt;ناگهان صداي زير  قورباغه اي او را از جا پراند.&lt;br /&gt;قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد  توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:« من اينجام ، فرمايش؟»&lt;br /&gt;ماهي گفت:« سلام خانم  بزرگ!»&lt;br /&gt;قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري.»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو گفت:« صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي  نادان و درمانده بيشتر نيستي.»&lt;br /&gt;قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.&lt;br /&gt;دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:&lt;br /&gt;« چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو  گفت:« من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم.»&lt;br /&gt;خرچنگ  گفت:« تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»&lt;br /&gt;ماهي گفت: “من نه بدبينم و  نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي  آورم.»&lt;br /&gt;خرچنگ گفت:« خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که  خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»&lt;br /&gt;ماهي گفت:« ديگر خودت را به آن راه  نزن!»&lt;br /&gt;خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعا‏ً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !»&lt;br /&gt;خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»&lt;br /&gt;ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.&lt;br /&gt;ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها  آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:&lt;br /&gt;«مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم.»&lt;br /&gt;مارمولک گفت:« هر چه  مي خواهي بپرس.»&lt;br /&gt;ماهي گفت:« در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو.»&lt;br /&gt;مارمولک گفت:« اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي.»&lt;br /&gt;ماهي گفت :« چه کيسه  اي؟»&lt;br /&gt;مارمولک گفت:« مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد.»&lt;br /&gt;ماهي گفت:« حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون  آمدن ندارد؟»&lt;br /&gt;مارمولک گفت:« هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من  خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني.»&lt;br /&gt;آنوقت،  مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.&lt;br /&gt;ماهي كوچولو خنجر را  گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر  كنم.»&lt;br /&gt;مارمولک گفت:« تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم.»&lt;br /&gt;ماهي گفت:« مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»&lt;br /&gt;مارمولک  گفت:« خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد  ماهيگير را به تنگ آورده اند.»&lt;br /&gt;ماهي سياه گفت:« مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد.  اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده  اند؟»&lt;br /&gt;مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور  مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا.»&lt;br /&gt;مارمولک گوشش را گذاشت  روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده  اند.»&lt;br /&gt;مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:« ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟&lt;br /&gt;ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.&lt;br /&gt;يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي  کوچولو سلام کرد و گفت:&lt;br /&gt;«آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»&lt;br /&gt;آهو گفت:« شکارچي  دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش.»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.&lt;br /&gt;بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اينکه غريبه اي ، ها؟»&lt;br /&gt;ماهي سياه گفت:« آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم.»&lt;br /&gt;ماهي ريزه ها  گفتند:« کجا مي خواهي بروي؟»&lt;br /&gt;ماهي سياه گفت:« مي روم آخر جويبار را پيدا  کنم.»&lt;br /&gt;ماهي ريزه ها گفتند:« کدام جويبار؟»&lt;br /&gt;ماهي سياه گفت:« همين جويباري که  توي آن شنا مي کنيم.»&lt;br /&gt;ماهي ريزه ها گفتند:« ما به اين مي گوييم  رودخانه.»&lt;br /&gt;ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« هيچ مي داني مرغ سقا  نشسته سر راه ؟»&lt;br /&gt;ماهي سياه گفت:« آره ، مي دانم.»&lt;br /&gt;يکي ديگر گفت:« اين را هم  مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»&lt;br /&gt;ماهي سياه گفت:« اين را هم مي  دانم.»&lt;br /&gt;ماهي ريزه گفت:« با اينهمه باز مي خواهي بروي؟»&lt;br /&gt;ماهي سياه گفت:« آره ،  هر طوري شده بايد بروم!»&lt;br /&gt;به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم.»&lt;br /&gt;لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.&lt;br /&gt;ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.&lt;br /&gt;ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»&lt;br /&gt;ماه گفت:«  سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»&lt;br /&gt;ماهي گفت:« جهانگردي مي  کنم.»&lt;br /&gt;ماه گفت:« جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي.»&lt;br /&gt;ماهي  گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم.»&lt;br /&gt;ماه گفت:« دلم مي خواست تا صبح پيشت  بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد.»&lt;br /&gt;ماهي  گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من  بتابد.»&lt;br /&gt;ماه گفت:« ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»&lt;br /&gt;ماهي گفت:« اين غير ممکن  است.»&lt;br /&gt;ماه گفت:« کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد ...»&lt;br /&gt;ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.&lt;br /&gt;صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:« صبح به خير!»&lt;br /&gt;ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خير! بالاخره دنبال من راه  افتاديد!»&lt;br /&gt;يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نريخته.»&lt;br /&gt;يکي  ديگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد.»&lt;br /&gt;ماهي سياه گفت:« شما زيادي فکر مي  کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد.»&lt;br /&gt;اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.&lt;br /&gt;ماهي سياه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کيسه ي  مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست.»&lt;br /&gt;ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:« ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!»&lt;br /&gt;يکي ديگر گفت:« حالا همه ي ما را  قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!»&lt;br /&gt;ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:« چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها ... راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»&lt;br /&gt;ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!»&lt;br /&gt;مرغ سقا  گفت:« من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را  نگاه کنيد ....»&lt;br /&gt;چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده ...»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو گفت:« ترسوها ! خيال کرده ايد اين  مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟»&lt;br /&gt;ماهي هاي ريزه گفتند:« تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!»&lt;br /&gt;مرغ سقا گفت:« آره ، مي بخشمتان ، اما به يک  شرط.»&lt;br /&gt;ماهي هاي ريزه گفتند:« شرطتان را بفرماييد ، قربان!»&lt;br /&gt;مرغ سقا گفت:« اين  ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد.»&lt;br /&gt;ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:« قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم ...»&lt;br /&gt;اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:« ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد.»&lt;br /&gt;ماهي هاي ريزه گفتند:« بايد خفه  ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!»&lt;br /&gt;ماهي سياه گفت:« عقل از سرتان پريده! اگر مرا  خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!»&lt;br /&gt;ماهي ريزه ها  گفتند:« تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا  فکر ما را نمي کني!»&lt;br /&gt;ماهي سياه گفت:« پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما ...»&lt;br /&gt;يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد  زد:« بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو  ...»&lt;br /&gt;ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:« اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر  همراه خودتان آورديد؟»&lt;br /&gt;بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم ...»&lt;br /&gt;مرغ سقا خنديد و گفت:« کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!»&lt;br /&gt;ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد  شدند و کارشان ساخته شد.&lt;br /&gt;اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.&lt;br /&gt;ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد – هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:« رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟»&lt;br /&gt;ماهي ، دوستانش را صدا زد و  گفت:« نگاه کنيد! يکي ديگر ...»&lt;br /&gt;بعد به ماهي سياه گفت:« رفيق ، به دريا خوش  آمدي!»&lt;br /&gt;يکي ديگر از ماهي ها گفت:« همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي  ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند.»&lt;br /&gt;يکي ديگر گفت:« هر وقت  دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي.»&lt;br /&gt;ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:« بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم.»&lt;br /&gt;يکي از ماهي ها گفت:« همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد.»&lt;br /&gt;آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:&lt;br /&gt;« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»&lt;br /&gt;ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟&lt;br /&gt;ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود.»&lt;br /&gt;ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:« آي حقه باز! چه کلکي  تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟»&lt;br /&gt;خشکي از دور نمايان  شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:« اگر به خشکي برسيم ديگر  کار تمام است.»&lt;br /&gt;اين بود که گفت:&lt;br /&gt;«مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟»&lt;br /&gt;ماهيخوار فکر کرد:« احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم ... اما ببينم ... کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!»&lt;br /&gt;ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و  بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:&lt;br /&gt;«يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را  بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!»&lt;br /&gt;اين بود که ماهي سياه را  صدا زد که بگويد:« آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟»&lt;br /&gt;اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:&lt;br /&gt;«کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي  خواهي که چه؟»&lt;br /&gt;ماهي ريزه گفت:« تو ديگر ... کي هستي؟ ... مگر نمي بيني دارم ... دارم از بين ... مي روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم ... اوهو ... اوهو!»&lt;br /&gt;ماهي  کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!»&lt;br /&gt;وقتي ماهي  ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:&lt;br /&gt;« من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و  ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار  نياوري.»&lt;br /&gt;ماهي ريزه گفت:« تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را  بکشي؟»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:&lt;br /&gt;« از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر.»&lt;br /&gt;ماهي ريزه گفت:« پس خودت چي؟»&lt;br /&gt;ماهي کوچولو گفت:« فکر  مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم.»&lt;br /&gt;ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده...&lt;br /&gt;ماهي پير قصه  اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ،  برويد بخوابيد.»&lt;br /&gt;بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور  شد.»&lt;br /&gt;ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به  خير!»&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12744160-111565402751205796?l=samadbehrang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samadbehrang.blogspot.com/feeds/111565402751205796/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12744160&amp;postID=111565402751205796' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111565402751205796'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111565402751205796'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samadbehrang.blogspot.com/2005/05/blog-post_09.html' title='ماهي سياه کوچولو'/><author><name>Samad Behrangi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='11' src='http://www.blogigo.com/img/usr/2235/Data01.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12744160.post-111565336077282378</id><published>2005-05-09T08:32:00.000-07:00</published><updated>2005-05-09T08:42:40.780-07:00</updated><title type='text'>پسرک لبو فروش</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;span style="font-style: italic; font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(153, 0, 0);"&gt;پسرك لبو فروش&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;چند سال پيش در دهي معلم بودم. مدرسه ي ما فقط  يك اتاق بود كه يك پنجره و يك در به بيرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بيشتر نبود.  سي و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان كلاس اول بودند. هشت نفر كلاس دوم. شش نفر كلاس  سوم و سه نفرشان كلاس چهارم. مرا آخرهاي پاييز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه  ماه بي معلم مانده بودند و از ديدن من خيلي شادي كردند و قشقرق راه انداختند. تا  چهار پنج روز كلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و كارخانه ي قاليبافي  و اينجا و آنجا سر كلاس بكشانم. تقريباً همه ي بچه ها بيكار كه مي ماندند مي رفتند  به كارخانه ي حاجي قلي فرشباف. زرنگترينشان ده پانزده ريالي درآمد روزانه داشت. اين  حاجي قلي از شهر آمده بود. صرفه اش در اين بود. كارگران شهري پول پيشكي مي خواستند  و از چهار تومان كمتر نمي گرفتند. اما بالاترين مزد در ده 25 ريال تا 35 ريال  بود.&lt;br /&gt;ده روز بيشتر نبود من به ده آمده بودم كه برف باريد و زمين يخ بست. شكافهاي  در و پنجره را كاغذ چسبانديم كه سرما تو نيايد.&lt;br /&gt;روزي براي كلاس چهارم و سوم  ديكته مي گفتم. كلاس اول و دوم بيرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبكي شده بود.  از پنجره مي ديدم كه بچه ها سگ ولگردي را دوره كرده اند و بر سر و رويش گلوله ي برف  مي زنند. تابستانها با سنگ و كلوخ دنبال سگها مي افتادند، زمستانها با گلوله ي  برف.&lt;br /&gt;كمي بعد صداي نازكي پشت در بلند شد: آي لبو آوردم، بچه ها!.. لبوي داغ و  شيرين آوردم!..&lt;br /&gt;از مبصر كلاس پرسيدم: مش كاظم، اين كيه؟&lt;br /&gt;مش كاظم گفت: كس  ديگري نيست، آقا... تاري وردي است، آقا... زمستانها لبو مي فروشد... مي خواهي بش  بگويم بيايد تو.&lt;br /&gt;من در را باز كردم و تاري وردي با كشك سابي لبوش تو آمد. شال  نخي كهنه اي بر سر و رويش پيچيده بود. يك لنگه از كفشهاش گالش بود و يك لنگه اش از  همين كفشهاي معمولي مردانه. كت مردانه اش تا زانوهاش مي رسيد، دستهاش توي آستين كتش  پنهان مي شد. نوك بيني اش از سرما سرخ شده بود. رويهم ده دوازده سال داشت.&lt;br /&gt;سلام  كرد. كشك سابي را روي زمين گذاشت. گفت: اجازه مي دهي آقا دستهام را گرم كنم؟&lt;br /&gt;بچه  ها او را كنار بخاري كشاندند. من صندلي ام را بش تعارف كردم. ننشست. گفت: نه آقا.  همينجور روي زمين هم مي توانم بنشينم.&lt;br /&gt;بچه هاي ديگر هم به صداي تاري وردي تو  آمده بودند، كلاس شلوغ شده بود. همه را سر جايشان نشاندم.&lt;br /&gt;تاري وردي كمي كه گرم  شد گفت: لبو ميل داري، آقا؟&lt;br /&gt;و بي آنكه منتظر جواب من باشد، رفت سر لبوهاش و  دستمال چرك و چند رنگ روي كشك سابي را كنار زد. بخار مطبوعي از لبوها برخاست. كاردي  دسته شاخي مال « سردري» روي لبوها بود. تاري وردي لبويي انتخاب كرد و داد دست من و  گفت: بهتر است خودت پوست بگيري، آقا... ممكن است دستهاي من ... خوب ديگر ما دهاتي  هستيم ... شهر نديده ايم ... رسم و رسوم نمي دانيم...&lt;br /&gt;مثل پيرمرد دنيا ديده حرف  مي زد. لبو را وسط دستم فشردم. پوست چركش كنده شد و سرخي تند و خوشرنگي بيرون زد.  يك گاز زدم. شيرين شيرين بود.&lt;br /&gt;نوروز از آخر كلاس گفت: آقا... لبوي هيچكس مثل  تاري وردي شيرين نمي شود ... آقا.&lt;br /&gt;مش كاظم گفت: آقا، خواهرش مي پزد، اين هم مي  فروشد... ننه اش مريض است، آقا.&lt;br /&gt;من به روي تاري وردي نگاه كردم. لبخند شيرين و  مردانه اي روي لبانش بود. شال گردن نخي اش را باز كرده بود. موهاي سرش گوشهاش را  پوشانده بود. گفت: هر كسي كسب و كاري دارد ديگر، آقا... ما هم اين كاره ايم.&lt;br /&gt;من  گفتم: ننه ات چه اش است، تاري وردي؟&lt;br /&gt;گفت: پاهاش تكان نمي خورد. كدخدا مي گويد  فلج شده. چي شده. خوب نمي دانم من ، آقا.&lt;br /&gt;گفتم: پدرت...&lt;br /&gt;حرفم را بريد و گفت:  مرده.&lt;br /&gt;يكي از بچه ها گفت: بش مي گفتند عسگر قاچاقچي، آقا.&lt;br /&gt;تاري وردي گفت: اسب  سواري خوب بلد بود. آخرش روزي سر كوهها گلوله خورد و مرد. امنيه ها زدندش. روي اسب  زدندش.&lt;br /&gt;كمي هم از اينجا و آنجا حرف زديم، دو سه قران لبو به بچه ها فروخت و رفت.  از من پول نگرفت. گفت: اين دفعه مهمان من، دفعه ي ديگر پول مي دهي. نگاه نكن كه  دهاتي هستيم، يك كمي ادب و اينها سرمان مي شود، آقا.&lt;br /&gt;تاري وردي توي برف مي رفت  طرف ده و ما صدايش را مي شنيديم كه مي گفت: آي لبو!.. لبوي داغ و شيرين آوردم،  مردم!..&lt;br /&gt;دو تا سگ دور و برش مي پلكيدند و دم تكان مي دادند.&lt;br /&gt;بچه ها خيلي  چيزها از تاري وردي برايم گفتند: اسم خواهرش « سولماز» بود. دو سه سالي بزرگتر از  او بود. وقتي پدرشان زنده بود، صاحب خانه و زندگي خوبي بودند. بعدش به فلاكت  افتادند. اول خواهر و بعد برادر رفتند پيش حاجي قلي فرشباف. بعدش با حاجي قلي  دعواشان شد و بيرون آمدند.&lt;br /&gt;رضاقلي گفت: آقا، حاجي قلي بيشرف خواهرش را اذيت مي  كرد. با نظر بد بش نگاه مي كرد، آقا.&lt;br /&gt;ابوالفضل گفت: آ... آقا... تاري وردي مي  خواست، آقا، حاجي قلي را با دفه بكشدش، آ...&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;تاري وردي هر روز يكي دو بار  به كلاس سر مي زد. گاهي هم پس از تمام كردن لبوهاش مي آمد و سر كلاس مي نشست به درس  گوش مي كرد.&lt;br /&gt;روزي بش گفتم: تاري وردي، شنيدم با حاجي قلي دعوات شده. مي تواني به  من بگويي چطور؟&lt;br /&gt;تاري وردي گفت: حرف گذشته هاست، آقا. سرتان را درد مي  آورم.&lt;br /&gt;گفتم: خيلي هم خوشم مي آيد كه از زبان خودت از سير تا پياز، شرح دعواتان  را بشنوم.&lt;br /&gt;بعد تاري وردي شروع به صحبت كرد و گفت: خيلي ببخش آقا، من و خواهرم از  بچگي پيش حاجي قلي كار مي كرديم. يعني خواهرم پيش از من آنجا رفته بود. من زيردست  او كار مي كردم. او مي گرفت دو تومن، من هم يك چيزي كمتر از او. دو سه سالي پيش  بود. مادرم باز مريض بود. كار نمي كرد اما زمينگير هم نبود. تو كارخانه سي تا چهل  بچه ي ديگر هم بودند – حالا هم هستند – كه پنج شش استادكار داشتيم. من و خواهرم صبح  مي رفتيم و ظهر برمي گشتيم. و بعد از ظهر مي رفتيم و عصر برمي گشتيم. خواهرم در  كارخانه چادر سرش مي كرد اما ديگر از كسي رو نمي گرفت. استادكارها كه جاي پدر ما  بودند و ديگران هم كه بچه بودند و حاجي قلي هم كه ارباب بود.&lt;br /&gt;آقا، اين آخرها  حاجي قلي بيشرف مي آمد مي ايستاد بالاي سر ما دو تا و هي نگاه مي كرد به خواهرم و  گاهي هم دستي به سر او يا من مي كشيد و بيخودي مي خنديد و رد مي شد. من بد به دلم  نمي آوردم كه اربابمان است و دارد محبت مي كند. مدتي گذشت. يك روز پنجشنبه كه مزد  هفتگي مان را مي گرفتيم، يك تومن اضافه به خواهرم داد و گفت: مادرتان مريض است، اين  را خرج او مي كنيد.&lt;br /&gt;بعدش تو صورت خواهرم خنديد كه من هيچ خوشم نيامد. خواهرم مثل  اينكه ترسيده باشد، چيزي نگفت. و ما دو تا، آقا، آمديم پيش ننه ام. وقتي شنيد حاجي  قلي به خواهرم اضافه مزد داده، رفت تو فكر و گفت: ديگر بعد از اين پول اضافي نمي  گيريد.&lt;br /&gt;از فردا من ديدم استادكارها و بچه هاي بزرگتر پيش خود پچ و پچ مي كنند و  زيرگوشي يك حرفهايي مي زنند كه انگار مي خواستند من و خواهرم نشنويم.&lt;br /&gt;آقا! روز  پنجشنبه ي ديگر آخر از همه رفتيم مزد بگيريم. حاجي خودش گفته بود كه وقتي سرش خلوت  شد پيشش برويم. حاجي، آقا، پانزده هزار اضافه داد و گفت: فردا مي آيم خانه تان. يك  حرفهايي با ننه تان دارم.&lt;br /&gt;بعد تو صورت خواهرم خنديد كه من هيچ خوشم نيامد.  خواهرم رنگش پريد و سرش را پايين انداخت.&lt;br /&gt;مي بخشي، آقا، مرا. خودت گفتي همه اش  را بگويم – پانزده هزارش را طرف حاجي انداختم و گفتم: حاجي آقا، ما پول اضافي لازم  نداريم. ننه ام بدش مي آيد.&lt;br /&gt;حاجي باز خنديد و گفت: خر نشو جانم. براي تو و ننه  ات نيست كه بدتان بيايد يا خوشتان...&lt;br /&gt;آنوقت پانزده هزار را برداشت و خواست تو  دست خواهرم فرو كند كه خواهرم عقب كشيد و بيرون دويد. از غيظم گريه ام مي گرفت. دفه  اي روي ميز بود. برش داشتم و پراندمش. دفه صورتش را بريد و خون آمد. حاجي فرياد زد  و كمك خواست. من بيرون دويدم و ديگر نفهميدم چي شد. به خانه آمدم. خواهرم پهلوي ننه  ام كز كرده بود و گريه مي كرد.&lt;br /&gt;شب، آقا، كدخدا آمد. حاجي قلي از دست من شكايت  كرده و نيز گفته بود كه: مي خواهم باشان قوم و خويش بشوم، اگر نه پسره را مي سپردم  دست امنيه ها پدرش را در مي آوردند. بعد كدخدا گفت حاجي مرا به خواستگاري فرستاده.  آره يا نه؟&lt;br /&gt;زن و بچه ي حاجي قلي حالا هم تو شهر است،‌ آقا. در چهار تا ده ديگر  زن صيغه دارد. مي بخشي آقا، مرا. عين يك خوك گنده است. چاق و خپله با يك ريش كوتاه  سياه و سفيد، يك دست دندان مصنوعي كه چند تاش طلاست و يك تسبيح دراز در دستش. دور  از شما، يك خوك گنده ي پير و پاتال.&lt;br /&gt;ننه ام به كدخدا گفت: من اگر صد تا هم دختر  داشته باشم يكي را به آن پير كفتار نمي دهم. ما ديگر هر چه ديديم بسمان است. كدخدا،  تو خودت كه ميداني اينجور آدمها نمي آيند با ما دهاتي ها قوم و خويش راست راستي  بشوند...&lt;br /&gt;كدخدا، آقا، گفت: آره، تو راست مي گويي. حاجي قلي صيغه مي خواهد. اما  اگر قبول نكني بچه ها را بيرون مي كند، بعد هم دردسر امنيه هاست و اينها... اين را  هم بدان!&lt;br /&gt;خواهرم پشت ننه ام كز كرده بود و ميان هق هق گريه اش مي گفت: من ديگر  به كارخانه نخواهم رفت... مرا مي كشد... ازش مي ترسم...&lt;br /&gt;صبح خواهرم سر كار نرفت.  من تنها رفتم. حاجي قلي دم در ايستاده بود و تسبيح مي گرداند. من ترسيدم، آقا.  نزديك نشدم. حاجي قلي كه زخم صورتش را با پارچه بسته بود گفت: پسر بيا برو، كاريت  ندارم.&lt;br /&gt;من ترسان ترسان نزديك به او شدم و تا خواستم از در بگذرم مچم را گرفت و  انداخت توحياط كارخانه و با مشت و لگد افتاد به جان من. آخر خودم را رها كردم و  دويدم دفه ديروزي را برداشتم. آنقدر كتكم زده بود كه آش و لاش شده بودم. فرياد زدم  كه: قرمساق بيشرف، حالا بت نشان ميدهم كه با كي طرفي... مرا مي گويند پسر عسگر  قاچاقچي...&lt;br /&gt;تاري وردي نفسي تازه كرد و دوباره گفت: آقا، مي خواستم همانجا بكشمش.  كارگرها جمع شدند و بردندم خانه مان. من از غيظم گريه مي كردم و خودم را به زمين مي  زدم و فحش مي دادم و خون از زخم صورتم مي ريخت... آخر آرام شدم.&lt;br /&gt;يك بزي داشتيم.  من و خواهرم به بيست تومن خريده بوديم. فروختيمش و با مختصر پولي كه ذخيره كرده  بوديم يكي دو ماه گذرانديم. آخر خواهرم رفت پيش زن نان پز و من هم هر كاري پيش آمد  دنبالش رفتم...&lt;br /&gt;گفتم: تاري وردي، چرا خواهرت شوهر نمي كند؟&lt;br /&gt;گفت: پسر زن نان  پز نامزدش است. من و خواهرم داريم جهيز تهيه مي كنيم كه عروسي  بكنند.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;امسال تابستان براي گردش به همان ده رفته بودم. تاري وردي را توي  صحرا ديدم، با چهل پنجاه بز و گوسفند. گفتم: تاري وردي، جهيز خواهرت را آخرش جور  كردي؟&lt;br /&gt;گفت: آره. عروسي هم كرده... حالا هم دارم براي عروسي خودم پول جمع مي كنم.  آخر از وقتي خواهرم رفته خانه ي شوهر، ننه ام دست تنها مانده. يك كسي مي خواهد كه  زير بالش را بگيرد و هم صحبتش بشود... بي ادبي شد. مي بخشي ام، آقا.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12744160-111565336077282378?l=samadbehrang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samadbehrang.blogspot.com/feeds/111565336077282378/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12744160&amp;postID=111565336077282378' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111565336077282378'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111565336077282378'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samadbehrang.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title='پسرک لبو فروش'/><author><name>Samad Behrangi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='11' src='http://www.blogigo.com/img/usr/2235/Data01.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12744160.post-111558172411145000</id><published>2005-05-08T12:48:00.000-07:00</published><updated>2005-05-08T13:11:58.846-07:00</updated><title type='text'>SAMAD BEHRANG</title><content type='html'>&lt;a href="http://samadbehrang.blogspot.com/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;SAMAD BEHRANG&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;a href="http://samadbehrangi.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;samadbehrangi.blogspot.com&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12744160-111558172411145000?l=samadbehrang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samadbehrang.blogspot.com/feeds/111558172411145000/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12744160&amp;postID=111558172411145000' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111558172411145000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12744160/posts/default/111558172411145000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samadbehrang.blogspot.com/2005/05/samad-behrang_08.html' title='SAMAD BEHRANG'/><author><name>Samad Behrangi</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='11' src='http://www.blogigo.com/img/usr/2235/Data01.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
